تنور خولي(لعنة الله عليه)

السلام علي الشيب الخضيب

 چه شبي ميگذرد در دل پنهان تنور

سر خورشيد شده گرمي دكّانِ تنور

 

با سرش صاحب اين خانه به ناني برسد

كيسه ها دوخته و سكه شده نان تنور

 

چه بلايي سر نيزه به سرش آوردند

كه پناه از همه آورده به دامانِ تنور

 

سر شب ناني اگر پخته شده باشد،پس

نيمه شب رفته دلش در دل سوزانِ تنور

 

شأن "بردا و سلاما"ست نزولِ سر او

كه فرود آمده از ني به گلستان تنور

 

تا قيامت وسط شعله بسوزد كم اوست

بيش از اين هاست در اين فاجعه تاوان تنور

 

"محمد رسولي"

كوفه_شام

يا عزيز ازهرا

 ميبرد غريبانه سر نيزه سرش را

مي ديد به خاكستر و خون بال و پرش را

 

خورشيد نديده است فلك در همه دوران

اينگونه برد پشت سر خود قمرش را

 

شب بود و نديدند به سجاده ي آتش

ميخواند سري مست،نماز سحرش را

 

بي غسل و كفن مانده تن آينه بر خاك

از باد بگيريد پس از اين خبرش را

 

با فاطمه اي كاش نگويند كه بردند

انگشتر و انگشت و رداي پسرش را

 

"سيد محمد جوادي"

كوفه_شام

كوفه و شام

به سوی شام و کوفه ام، چه دل شکسته می برند

ببین که زینب تو را، غریب و خسته می برند

همان وجود نازنین، خدای صبر در زمین

تمام رکن  قامتش، ز هم گسسته می برند

زیارت تو آمدم، سرت نبود یا حسین

مرا برای دیدن سر شکسته می برند

تو در تنور و کودکان، میان آتش حرم

غم تو و یتیم تو، به دل نشسته می برند

ببین که یک شبه شده، جمال ما همه کبود

ز قتله گاه تو مرا، به دست بسته می برند

سر امیر لشگرت، به نیزه ها نمی نشست

ولی ز بغض و کین سرش، به نیزه بسته می برند

برای کودکان خود، ز گوش کودکان تو

تمام گوشواره ها، به دست بسته می برند

 

"جواد حیدری"

كوفه_شام

كوفه و شام

کوفه رفتن به خدا، حال دگر می خواهد

زینبت، کسب اجازه به سفر می خواهد

چاره ای نیست وَ باید بروم ای گل من

خواهرت می رود و سایه سر می خواهد

در اسارت ،غل و زنجیر بسی بسیار است

دیدن شمس جمالت،چه خطر می خواهد

خیزران هست تو را منتظر ای خون خدا

دشمن پست شما، جایزه سر می خواهد

وسط مجلس پُر لهو و شرابش ،نامرد

به کنیزی ز یتیم تو، نظر می خواهد!

ناله و اشک شده قوت شب دخترکان

یک سه سااله ز فراق تو،پدر می خواهد

سیلی و صورت ناموس خدا، یا الله

در حرم، طفل یتیم تو، سپر می خواهد

در مسیری که جسارت به حرم بسیار است

همسفر با سرتان، خونِ جگر می خواهد

کشته اشک شدی و سندش دست شماست

ماتمت تا به ابد، گریه ثمر می خواهد

یا قتیل العبرة ، ذکر شما هست شفا

بردن نام شما، دیده تر می خواهد

"محمد مهدي عبداللهي"

كوفه_شام

كوفه و شام

وای از نگاه بی خرد بی مرام ها

بر نیزه بود جاذبه انتقام ها

بازی کودکانه اطفال گشته بود

پرتاب سنگ از وسط پشت بام ها

آن روز از تمامی دیوار های شهر

با سنگ میرسید جواب سلام ها

در مدخل ورودی آن سرزمین درد

از بین رفته بود دگر احترام ها

وای از محله های یهودی نشین شهر

وای از صدای هلهله و ازدحام ها

یک کاروان به ناقه عریان گذر نمود

آهسته از میان نگاه امام ها

 

"علی زمانیان"

كوفه_شام

كوفه و شام

پر می کشد دلم به تمنای نیزه ات

دنیای دیگری شده دنیای نیزه ات

جانی بده دوباره... به من نه به دخترت

تا جان نیامده به لبش پای نیزه ات

ترسانده است فاطمه کوچک تورا

خون های جاری از قدوبالای نیزه ات

یک بوسه بود سهم من از آن گلوی خشک

باقیش گشته قسمت لبهای نیزه ات

بادست خط نیزه و خون گلوی تو

افتاده است هرقدم امضای نیزه ات

لج کرده است تیزی سرنیزه با سرت

چیزی نمانده از تو و دعوای نیزه ات

چرخیده است دیده ناپاکشان به ما

این قوم پست بعد تماشای نیزه ات

 

"محمد بیابانی"

 

 

كوفه_شام

كوفه و شام

روشنگر است ناله پشت شرارها

چون آفتاب در همه روزگارها

روشن تراست ازهمه ی روزها شبش

شب دیدنی ست جلوه شب زنده دارها

خاک رهش بلند که شد"تربت" ش کنید

فرقی نمی کنند تراب نگارها

این است معجزش که دمی معجزه نکرد

ازهیچ خلق سرنزد اینگونه کارها

این شانه را به هیچ نبی ای نداده اند

که بارها بلند شود زیربارها

یک ذره ازتلالو خورشید کم نشد

ذره کجا و جلوه پروردگارها

این دشت بااراده زینب اداره شد

دردست جبر اوست همه اختیارها

زینب سواره است اگرچه پیاده است

اینها پیاده اند، همین ها،سوارها

واکرده است فکرکنم بال خویش را

بیهوده نیست اینهمه گرد و غبارها

آهش تمام لشگریان رامچاله کرد

از او گرفته اند نسب ذوالفقارها

زینب چنان نهیب زد و نورماه را

برداشتند از سر معجر ندارها

گیسو اگر شتاب کند گیر می کند

یعنی به نفع نیست همیشه فرارها

 

"علی اکبر لطیفیان"

كوفه_شام

كوفه و شام

بعد از تو گوشواره به دردم نمی خورد

رخت و لباس پاره به دردم نمی خورد

 ای آفتاب برسرزینب طلوع کن

این چند تا ستاره به دردم نمی خورد

 نزدیک تر بیا که کمی درد دل کنیم

تنها همین نظاره به دردم نمی خورد

مارا پیاده کن،سرمان سنگ می خورد

این بودن سواره به دردم نمی خورد

چندین شب است منتظرصحبت توام

حرفی بزن،اشاره به دردم نمی خورد

این ها مرابه مجلس خوبی نمی برند

بعد از تو استخاره به دردم نمی خورد

این سنگها هنوز حسابم نمی کنند

با این حساب چاره به دردم نمی خورد

این تکه حجم موی مرا پرنمی کند

پس آستین پاره به دردم نمی خورد

 

"علی اکبر لطیفیان"

كوفه_شام

كوفه و شام

عیسی شدی که این همه بالا ببینمت

 بالای دست مردم دنیا ببینمت

 

بعد از گذشت چند شب از روز رفتنت

راضی نمیشود دلم الا ببینمت

 

اما چه فایده؟ خودت اصلا بگو حسین

وقتی نمی شناسمت آیا ببینمت؟!

 

امروز که شلوغی مردم امان نداد

کاری کن ای عزیز که فردا ببینمت

 

شب ها چه دیر می گذرد ای حسین من!

ای کاش زود صبح شود تا ببینمت

 

حالا هلال تو سر نیزه طلوع کرد

تا ما "رایت، الا جمیلا" ببینمت

 

گفتی سر تو را ته خورجین گذاشتند

چه خوب شد نبوده ام آنجا ببینمت

 

تو سنگ میخوری و سرت پرت می شود

انصاف نیست بین گذرها ببینمت

 

فعلا مپرس طرز ورود مرا به شهر

بگذار گوشه ای تک و تنها ببینمت

 

"علی اکبر لطیفیان"

كوفه_شام

كوفه و شام

چشم وا کردم و پرپر شدنت را دیدم

 نیزه در نیزه غریبانه تنت را دیدم

 

زیر پامال کبود سم مرکب ها، نه

به روی دست ملائک بدنت را دیدم

 

گرچه نشناختمت وقت عبور از گودال

عمه می‌گفت تن بی کفنت را دیدم

 

گیسویت بر سر نی شِعر غریبی می‌خواند

زلف خونین شکن در شکنت را دیدم

 

قاری من سر نیزه ز عجائب گفتی

شام، تفسیر غریب سخنت را دیدم

 

آه یعقوب شده چشم من از روزی که

به تن تیره دلی پیرهنت را دیدم

 

خیزران شیفته‌ی ساحت لب هایت شد

چشم وا کردم و زخم دهنت را دیدم

 

تا سحر قلب تنور از غم تو آتش بود

 عطر گیسوی تو و... سوختنت را دیدم

 

"یوسف رحیمی"

كوفه_شام

كوفه و شام

من ماندم و تمام خطرهای روبرو

 راهی که مانده است و سفر های روبرو

 

در پای آفتاب بدن های پشت سر

در دست باد شانه ی سرهای روبرو

 

شاید هنوز بود پسرهای دور و بر

چشم امیدشان به پدرهای روبرو

 

شاید برای چیدن یک گل زیاد بود

جمعیتی ز برق تبرهای روبرو

 

تدبیر ما به دست شراب سه ساله بود

وقتی که بسته شد همه درهای روبرو

 

زیباتر از بریده رگت اتفاق نیست

هر چند بر خلاف نظرهای روبرو

 

"ریسی پور"

كوفه_شام

يا حــــــــــــــــسين

 

از سر نيزه دعايي كن سواي اين و‌ آن

چون اميدي نيست ديگر به دعاي اين و آن

 

جاده اي هستم كه پايانم تويي امّا بدان

مانده روي بغضهايم ردّ پاي اين و آن

 

تا علم افتاد بي مولا و بي صاحب شدم

ميچكد خون دلم از طعنه هاي اين و آن

 

صبر هم اندازه اي دارد برادر تا به كي

سر ببينم در ميان دستهاي اين و آن

 

نعل ها تقسيم ميكردند با بي دقتي

پاره هاي جسم پاكت را براي اين و آن

 

دخترت را سنگ ها از بس اذيت كرده اند

مي پرد از خواب شب ها با صداي اين و آن

 

البلاءللولا پس هرچه پيش آيد خوش است

كربلا ماييم يعني مبتلاي اين و آن

 

"پيمان طالبي"

كوفه_شام

السلام علي الدفنهُ اهل القري

 

اي بي كفن رها شده در كربلا حسين

اي عاشقان تو به جنون مبتلا حسين

 

تنها ميان معركه شمشير ميزدي

مقصود تيرها،هدفِ نيزه ها حسين

 

اي سر بريده غربت تو ميكشد مرا

دشمن به كشتن تو نكرد اكتفا حسين

 

بعد از سه روز اي تن تو غرق خاك و خون

تدفين تو به عهده ي اهل القري حسين

 

كشتند قوم بي خبر از راه و رسم عشق

آقا تو را چقدر غريبانه يا حسين

 

"حسين علاءالدين"

كوفه_شام

يا قتيل العبرات

 دستان باد موی تو را شانه كرده است

 خون بر دل پیاله و پیمانه كرده است

 بالای نیزه چشمه ی نوری دمیده از

 زخمی كه بر جبین تو كاشانه كرده است

 رگهای حنجر تو به گودال قتلگاه

 با دوست، گفتگوی صمیمانه كرده است

 ذبحت عظیم بود و زبان مرا برید

 حالا ببین چه با دلِ دردانه كرده است

 چشمان پر زخون علمدار، روی نی

با دختری وداع غریبانه كرده است

از آتش خیام حرم دشت روشن است

این شعله ها چه با گل و پروانه كرده است

باور نمی كنم به خدا باغ لاله را

دست عدو شبیهِ به ویرانه كرده است

بادِ خزان چه حمله ی نامردمانه ای

بر غنچه های كوچك گل خانه كرده است

زینب شبیه پیرزن قد خمیده ایست

كز دوری تو موی پریشانه كرده است

حالا كه نام دخت علی بر لبم نشست

غم های عالمی به دلم لانه كرده است

هر روز و هر كجا كه به بن بست می رسم

دل را نصیب رزق كریمانه كرده است

گاهی دلم برای حرم تنگ می شود

شاید هوای مستی میخانه كرده است

باران چه با زمین عطشناك می كند؟

عشق حسین(ع) با من دیوانه كرده است

هادی ملک پور

 

 

كوفه_شام

كوفه و شام

کاروان می رفت اما کودکی جا مانده بود

او در آغوش عطش در قلب صحرا مانده بود

گر نمی دانست آیین اسارت را ولی

ناز پرورد اسیران بود، اما مانده بود

هر چه بابا گفت آن شیرین زبان در طول راه

در جواب بی جوابی های بابا مانده بود

یک بیابان غربت و یک کودک بی سر پناه

بی عزیزانش -زبانم لال- تنها مانده بود

بر فراز نیزه ها منظومه ای را دیده بود

سِیر چشم مهر جویش سوی بالا مانده بود

خیزران و چهره گل نسبتی با هم نداشت

چرخ گردون نیز در حل معما مانده بود

سینه آم اتش گرفت از این مصیبت یا حسین

ز آن که دلبندی سه ساله روی شن ها مانده بود

علی آذر شاهی