مقدمه

بسم الله الرحمان الرحیم

با سلام خدمت تمامی دوستان

این وبلاگ جهت خدمت به مادحین شاعرین و عاشقان درگاه حضرت سید الشهدا

امیدوارم دوستان نیز در این راه با راهنمایی های خود ما را در خدمت به نوکران آل الله یاری کنند

در این زمینه از دوستان خواهشمندیم که در جهت خدمت به نوکران ال الله اگر شعر ها و مرثیه ها و مدح های شایسته ی خاندان طهارت رو در اختیار دارند برای ما از طرق زیر ارسال کنند تا در راستای خدمت به مقام والای نوکری آل الله شرمنده نشویم:

ارسال به آدرس زير:

alirezzafathi@yahoo.com

ارسل به شماره تلفن:09353638412

قرار دادن اشعار خود در نظرات پست ها(لطفا اشعار به صورت خصوصي ارسال شود)

با آرزوی موفقیت

یـــــــــــــاعلــــــــــی

مرثيه اميرالمومنين

يا مظلوم

اين كوفه به ابليس ارادت دارد

با مكر و فريب و حيله بيعت دارد

امروز سر حيدر و فردا زينب

اين قوم به سر شكستن عادت دارد

مرثيه اميرالمومنين

        يا مرتضي علي(ع)

 

دیشب فلک دیدی چه خاکی بر سرم کرد

 

یک بار دیگر رخت ماتم در برم کرد

 

 

 

دیشب که اشهد گفتنت ذکر لبت بود

 

امن یجیب ورد لبان زینبت بود

 

 

 

دیشب ملائک هم گریبان می دریدند

 

فزت و رب الکعبه ات را می شنیدند

ادامه نوشته

مرثيه اميرالمومنين

        يا اول مظلوم

 

گرچه بشكافتي و زخم دلم وا كردي

 

چاره اي تيغ غم دوري زهرا كردي

 

 

 

آمدي روي مرا سرخ نمودي از خون

 

آمدي تا دل ابرو به سرم جا كردي

 

 

 

مي چكد خون من و نقش به محراب شده

 

آه زهرا تو علي را ز كمر تا كردي

 

 

 

از همان روز كه در حلقه ي آتش ماندي

 

در دلِ دود مرا تار تماشا كردي

 

 

 

از همان روز كه در كوچه زمين مي خوردي

 

باز با دست ترك خورده تقلّا كردي

 

 

 

من ِ شرمنده فقط گريه به حالت كردم

 

تو ولي خنده به من در دل غم ها كردي

مرثيه اميرالمومنين

   قد قتل المرتضي(ع)

 

ديگر عالم سياه و تاريك است

 

شده نور خدا دگر خاموش

 

تو هم اي آفتاب عالم تاب

 

در فراق علي سياه بپوش

ادامه نوشته

مرثيه اميرالمومنين

  فزت و رب الكعبه

 

اي تيغ! دمي كه يارم از پا افتاد

 

انگار علي زير قدمها افتاد

 

يك شهر براي بردنم رد ميشد

 

از روي دري كه روي زهرا افتاد

 

***

 

اي تيغ! نهان كردي افسوسم را

 

زخم تو تمام كرده كابوسم را

 

يك عمر نديدي به علي ميخندد

 

آن كس كه شكست دستِ ناموسم را

مرثيه اميرالمومنين

              يا حيدر

 

يك جور زدند كه از دو زانو افتاد

 

يا فاطمه اي گفت و به پهلو افتاد

 

از شدت ضربه سر فقط باز نشد

 

چه فاصله اي بين دو ابرو افتاد

 

***

بالت اگر افتاد پرت ضربه نخورد

 

ديگر به كنارت پسرت ضربه نخورد

 

هرچند كه بي خبر ز پشتت زده اند

 

صد شكر دگر پشت سرت ضربه نخورد

 

(حبيب نيازي)

مدح امير المومنين

اولين سروده ي استاد لطيفيان در مدح مولا علي عليه السلام

 

           كافري بيش نبودم

 

روح ِ والاي تو از جنس خدا ميباشد

 

نفَس ِ سينه ي تو عقده گشا ميباشد

 

نخ ِ سجاده ي تو شهپر ِ جبرائيل است

 

چين ِ پيشانيِ تو قبله نما ميباشد

 

از تو ميخواست خدا تا كه بماني چندي

 

كه حساب تو در اين خانه جدا ميباشد

 

فارقيم از هوس ِ سِير ِ خيابانِ بهشت

 

خاكِ زير قدمت جنت ما ميباشد

 

سائلي آمده و از تو كرم ميخواهد

 

اي كه انگشتر تو فكر گدا ميباشد

 

 

 

دل ما را بشِكن گوهر اگر ميخواهي

 

سيّدي امر نما قنبر اگر ميخواهي

ادامه نوشته

مرثيه اميرالمومنين

         و شمر جالسٌ...

 

بابا اتاق پر شده از بوی مادرم

 

وقتش رسیده پر بکشی سوی مادرم

 

دیگر خجل نباش تو از روی مادرم

 

فرقت شده شبیه به پهلوی مادرم

 

 

 

از پشت در دوباره تو را می زند صدا

 

تا که به دست تو بدهد محسن تو را

 

 

 

سی سال در نبودن مادر شکسته ای

 

پهلو به پهلویش پس آن در شکسته ای

 

در کوفه های درد مکرر شکسته ای

 

از مردم و نبودن باور شکسته ای

 

 

 

گر چه شکسته ای و دلت هم شکسته تر

 

این دل شکسته را هم از این کوفه ها ببر

 

 

 

یادت که هست مادر ما قد خمیده بود

 

یادت که هست گیسوی مادر سپیده بود

 

یادت که هست محسن خود را ندیده بود

 

یادت که هست غنچه خود را نچیده بود

 

 

 

آنروزها که قد تو آنجا خمیده شد

 

موی منم شبیه تو بابا سپیده شد

 

 

 

مادر رسیده عطرپیمبر بیاورد

 

تو تشنه ای برای تو کوثر بیاورد

 

مرهم برای این دل پرپر بیاورد

 

تا خار را ز دیده ي تو در بیاورد

 

 

 

حرفی بزن که مونس تو مادر آمده

 

حالا که استخوان زگلویت در آمده

 

 

 

بابا بگو به مادرم از غصه های من

 

از کوفه های بعد تو و ماجرای من

 

از بی حسین گشتن من از عزای من

 

از کوفه گردی من و از کربلای من

 

 

 

بابا بگو که زینب خود را دعا کند

 

بعد از حسین زود مرا هم صدا کند

 

 

 

مادر رسید و زخم سرت را نگاه کرد

 

گریه برای گودی یک قتلگاه کرد

 

پس رو به روسیاهی خیل سپاه کرد

 

نفرین به رقص خنجر مردی سیاه کرد

 

 

 

وشمر جالسٌ ... نفس مادرم گرفت

 

سر که به نیزه رفت دل معجرم گرفت

 

(رحمان نوازني)

مرثيه اميرالمومنين

يا الله

بالت اگر افتاد پرت ضربه نخورد

ديگر به كنارت پسرت ضربه نخورد

هر چند كه بي خبر ز پشتت زده اند

صد شكر دگر پشت سرت ضربه نخورد

امام زمان(عج)

هزار جهد بكردم كه يار من باشي
مراد بخش دل بي قرار من باشي

چراغ ديده ي شب زنده دار من گردي
انيس خاطر اميدوار من باشي

چو خسروان ملاحت به بندگان نازند
تو در ميان خداوندگار من باشي

شبي به كلبه ي احزان عاشقان آييد
دمي انيس دل سوگوار من باشي

من اين مراد ببينم به خود كه تيم شبي
به جاي اشك روان در كنار من باشي

مرثيه اميرالمومنين

من التماس ميكنم از اين سرا مرو

باباي من بيا و براي خدا مرو

 

از آسمان قلب من اي ماه پر مكش

خامش مكن سراي من اي مه لقا مرو

 

اصلا بيا نماز همينجا اقامه كن

خود اقتدا كنم به تو اي مقتدا مرو

 

چشميتيم كوفه تو را ميزند صدا

پس لا اقل به خاطر اين چشم ها مرو

 

من دختر همان زني ام كه ميان خلق

بگرفته بود شال تو ميزد صدا مرو

 

كاري مكن كه هيبت من مادري شود

گيسو كنم پريش و گريبان دو تا مرو

 

اين ابتداي خانه خرابي ما شود

تا انتهاي ما نرسد كربلا مرو

 

"امير حسين بايرامي"

مرثیه امیر المومنین

من حیدرم که بار مصیبت کشیده ام

هرگز بدین زمانه خوشی را ندیده ام

غصه به دل زیاد و به جز چاه ای خدا

کس نیست با خبر ز دل داغدیده ام

دادم سلام جای جواب سلام هم

زخم زبان و طعنه ز مردم شنیده ام

اندر کجاست فاطمه تا بیند همچو او

خم گشته سرو قامت دخت رشیده ام

گرچه عدو به کوفه مرا کشته است ولی

من کشته مدینه و داغ شهیده ام

من دست بسته بودم و با تازیانه اش

می زد عدو به همسر پیش دیده ام

او با لگد به در زد و زهرا به پشت در

با شاخه اش شکست ثمر نارسیده ام

حسن جواهری

مرثیه امیر المومنین

        فزت و رب الكعبه

 

حالا که نیست مادر من هست دخترت

 

حتی حسین هم به فدای تو و سرت

 

 

 

از مسجد مدینه که خیری ندیده ای

 

یادت که هست کوچه و پهلوی یاورت

 

 

 

دل شوره ام شبیه هراس مدینه است

 

رنگ کبود پر شده در دیده ی ترت

 

 

 

آیا زمان رفتن تو سوی مادر است؟

 

خیلی به یاد فاطمه ای روز آخرت

 

 

 

من قصد کرده ام که اگر رفتنی شدی

 

گیسوی خویش پهن کنم در برابرت

 

 

 

چه ضربه ای زدند که ای کاش می زدند

 

آن ضربه را به جای تو بر فرق دخترت

 

 

 

چه ضربه ای زدند که ابرو شکاف خورد

 

چه ضربه ای زدند که افتاد پیکرت

 

 

خون از بدن کنار زدن عادت من است

 

آن روز خون سینه و حالا سحر سرت

 

(علی اکبر لطیفیان)

مرثیه امیرالمومنین

             يا ابوالعجائب

 

پلک های نیمه بازش آیه های درد بود

 

آخرین ساعات عمر حیدر شبگرد بود

 

 

 

چادر خاکی زهرا بالش زیر سرش

 

عکس دربی سوخته در قاب چشمان ترش

 

 

 

زخم فرقش، ترجمان عمق زخم سینه بود

 

کوفه هم مثل مدینه دشمن آئینه بود

 

 

 

آتش آه حزینش بر جگر افتاده است

 

این دم آخر به میخ در افتاده است

 

 

 

در نگاه زینب دل خسته زخمش آشناست

 

زخم فرقش شکل زخم پهلوی خیرالنساست

 

 

 

زخم های کهنه بر رفتن مجابش کرده اند

 

ناامیدانه طبیبان هم جوابش کرده اند

 

 

 

معنی فزت و رب الکعبه ی او روشن است

 

حیدر مظلوم سی سال است فکر رفتن است

 

 

 

کوفه شبها آشنا با اشک فانوسش شده

 

ماجرای کوچه سی سال است کابوسش شده

 

 

 

غصه ی آن کوچه سی سال است پیرش کرده است

 

کم محلی های مردم گوشه گیرش کرده است

 

 

 

اضطراب زینب او را برده در هول و ولا

 

زیر لب با گریه می گوید که وای از کربلا

 

 

 

گریه های مرتضی دنیای رمز و راز بود

 

معجر زینب برایش روضه های باز بود

 

 

 

دانه های اشک او می گفت با صد شور و شین

 

کربلا عباس من، جان تو و جان حسین

 

(وحید قاسمی)

مرثیه امیرالمومنین

     يا امير المؤمنين (ع)

 

از تو سر و زمادر من سینه ای شکست

 

تا صبح حشر بر سر بر سینه میزنم

 

جدم که نیست در بر تو مادرم که نیست

 

دارم به جاي چند نفر سینه میزنم

 

***

 

من در مدینه یاد گرفتم که هیچ وقت

 

زخمی که شد عمیق مداوا نمیشود

 

گر چند ضربه هم زده بودن باز هم

 

پیشانی تو بیش از این وا نمیشود

 

***

 

گفتند گفته ای که مرا کوچه میبرند

 

می خواهم از بیان خودت بشنوم بگو

 

گفتند گفته ای که تماشام میکنند

 

میخواهم از زبان خودت بشنوم بگو

 

***

 

بابا خودت بگو سر بازار میروم

 

بابا خودت بگو که گرفتار میشوم

 

بابا خودت بگو به سرم سنگ میزنند

 

بابا بگو بدون علمدار میشوم

 

      (علی اکبر لطیفیان)

مرثیه امیرالمومنین

  كشتند مولا را همسر زهرا را

 

خدایا مشکل از کار ِ من مشکل گشا وا کن

 

بُوَد درمان من زهرا ، مرا مهمان زهرا کن

 

 

 

اجل از بعد زهرا منتظر بودم که برگردی

 

بیا امشب علی را بین شهر کوفه پیدا کن

 

 

 

من از تو یاد دارم فاطمه اجل وفاتی را

 

بیا مرگ مرا ازحق به جای من تمنا کن

 

 

 

نشانِ من نمیدادی اگر آن روز رویت را

 

کنون رخسار سیلی خورده ی خود را هویدا کن

 

 

 

طبیبم را بگو زینب که من دارو نمی خواهم

 

ز خاک چادر زهرا تو زخمم را مداوا کن

 

 

 

بدان ای کوفه هر چه خواستی بر من جفا کردی

 

گذشت آب از سرم اما تو با زینب مدارا کن

 

(سعيد خرازي)

مرثیه امیرالمومنین

            فزت و رب الكعبه

 

عجیب بغض گلوگیر و گریه داری داشت   

 

چقدر غصه، چه غمهای بی شماری داشت

 

 

 

به میهمانی کلثوم خود مشرف بود    

 

به سفره آه چه افطار گریه داری داشت

 

 

 

و پیرمرد محاسن سفید آن شب را    

 

به دل به وسعت سی سال بی قراری داشت

 

 

 

به سینه زیر عبا می فشرد چیزی را    

 

گمان ز یار سفر کرده یادگاری داشت

 

 

 

نه التماس نه ضجه ، نشد جلودارش    

 

شتاب داشت، سحر با کسی قراری داشت

 

 

 

امیر کوفه به محراب زیر تیغ افتاد    

 

به خون نشسته و فریاد رستگاری داشت

 

 

 

عیان شد عاقبت از ناله ي جگر سوزش    

 

برای دیدن زهرا چه انتظاری داشت

 

 

 

رسید پشت در خانه گرچه بر فرقش   

 

ز زهر و ضربت شمشیر زخم کاری داشت

 

 

 

نبیندش به چنین حال و روز تا زینب    

 

ز زانوان خمیده امید یاری داشت

 

 

 

برای زینبش آخر حدیث میخواند    

 

به آن سرشک غمی که زدیده جاری داشت

 

 

 

ز کوفه و ز اسیریِ دخترانِ بتول   

 

وز آن سری که سر نیزه ها سواری داشت

مرثیه امیرالمومنین

     يا اميرالمؤمنين علي (ع)

 

این چشم ها به راه تو بیدار مانده است

 

چشم انتظارت از دم افطار مانده است

 

 

 

برخیز و کوله بار محبت به دوش گیر

 

سرهای بی نوازش بسیار مانده است

 

 

 

با تو چه کرده ضربه ي آن تیغ زهر دار

 

مانند فاطمه تنت از کار مانده است

 

 

 

آن قدر زخم ضربه ي دشمن عمیق هست

 

زینب برای بستن آن زار مانده است

 

 

 

آرام تر نفس بکش آرام تر بگو

 

چندین نفس به لحظه ي دیدار مانده است

 

 

 

از آن زمان که شاخه ي یاست شکسته شد

 

چشمت هنوز بر در و دیوار مانده است

 

 

 

سی سال رفته است ولی جای آن طناب

 

بر روی دست و گردنت انگار مانده است

 

 

 

میدانی ای شکسته سر آل هاشمی

 

تاریخِ زنده در پی تکرار مانده است

 

 

 

از بغض دشمنان به تو یک ضربه سهم توست

 

باقی آن برای علمدار مانده است

 

(محسن عرب خالقی)

مرثیه امیر المومنین

   يا علي مولا

 

ندا به حق علي و دعا به حق علي

 

دوا به حق علي و شفا به حق علي

 

 

 

چه سرفرازم و آقا شدم براي خودم

 

بلند ميشود و افتاده پا به حق علي

 

 

 

گداي كوچه ي زهرا شدم عزيز شدم

 

بزرگ ميشود اينجا گدا به حق علي

 

 

 

عجيب نيست اگر باز هم دري واشد

 

نجات داده مرا بارها به حق علي

 

 

 

مگر نه اينكه هميشه خجالتم دادي

 

مگر نه اينكه تو گفتي بيا به حق علي

 

 

 

چه خوب دست من و دامنت گره خورده

 

شده ست اين گره ي بسته وا به حق علي

 

 

 

تمام حاجتم اين بود آشتي با تو

 

شده ست حاجت كهنه روا به حق علي

 

 

 

اگر كه پرده بيفتد چه آبرو ريزي ست

 

مريز آبرويم را خدا به حق علي

 

 

 

به من ز ِ اَخم تو آنقدر عرصه تنگ آمد

 

بگير تنگيِ قبر مرا به حق علي

 

 

 

به حق فاطمه كه پيش زينبش ميگفت

 

بلند ميكنم اين شانه را به حق علي

 

(حبيب نيازي)

مرثیه امیر المومنین


 

         (يا علي (ع

 

باز امشب منادی کوفه

 

از امامی غریب می خواند

 

گوشه خانه دختری تنها

 

دارد اَمن یجیب می خواند

ادامه نوشته

مرثیه امیرالمومنین

   

                يا حيدر

 

ای که از صورت خونین تو غم ریخته است

 

با تماشای تو یکباره دلم ریخته است

 

 

 

چه به روز سر تو آمده آخر بابا

 

سرت از ضربه شمشیر به هم ریخته است

 

 

 

دخترت کاش بمیرد که نبیند هرگز

 

خون فرق تو قدم پشت قدم ریخته است

 

 

 

مادرم آمده بالای سرت با زحمت


 

اشک بر زخم تو با قامت خم ریخته است

 

ادامه نوشته

مرثیه امیر المومنین

            يا حيدر كرار

 

هر چند زخم کاری روی سرم شدی

 

اما علاج این دل زخمی ترم شدی

 

 

 

ای تیغ... حاجتم که روا شد... ولی بدان

 

تیری به قلب غم زده ي دخترم شدی

 

 

 

یک تن در این دیار ، وفای تو را نداشت

 

در دست دشمن آمدی و یاورم شدی

 

 

 

اما نه... ضربه ای که زدی رنگ کوچه داشت

 

آیا تو در مدینه وبال پرم شدی؟

 

 

 

یادت که هست... حائل در بود و با قلاف

 

شلاق برگ های گل پرپرم شدی

 

 

 

یاری قنفذ آمدی و بین کوچه ها

 

زخم کبود بازوی نیلوفرم شدی

 

 

 

می بینم آن زمان که به دستان حرمله

 

تیری سه شعبه در گلوی اصغرم شدی

 

 

 

می بینم آن زمان که تو در هیبت عمود

 

روزی خراب بر سر آب آورم شدی

 

"(محمد علی بیابانی)"

مرثیه امیرالمومنین

        يا هو الاول و هو الآخر

 

سقا كنار حضرتِ سقا نشسته است

 

دستِ علي به دستِ ابالفضل بسته است

 

 

 

تنها براي كرب و بلا حرف ميزند

 

از حرفهاي ديگر اين شهر خسته است

 

 

 

وقتي حسين را به ابالفضل ميسپرد

 

انگار ديد پشتِ حسينش شكسته است

 

 

 

شكر خدا عليِ دگر جلوه ميكند

 

با اينكه روي آينه از هم گسسته است

 

 

 

اينجا سكوتِ زينب كبري شكسته شد

 

بابا! مگر حسين من از پا نشسته است؟

 

 

 

فرمود نه عزيز دلم روز پُر بلا

 

روزي رسد كه آب به هر خيمه بسته است

 

 

 

آنجا فقط پناه همه خيمه ها عموست

 

فرياد العطش روي لبها نشسته است

 

 

 

سيلي و تازيانه كه آزاد ميشود

 

چشمم به نيزه ي سر ِ عباس بسته است

 

مرثیه امیر المومنین

           ذكرُ عليٌ عباده

 

نيكوست تو را هرچه كه از يار رسيده

 

خونِ تو رها گشته به دستار رسيده

 

 

 

شمشير چنان بر سر تو خورده كه انگار

 

در فرق تو دلداده با دلدار رسيده

 

 

 

خونين شده دستار ِ تو آنقدر كه فرقت

 

مانند اناري ست كه بسيار رسيده

 

 

 

نزديك چهل سال به اندازه ي كافي

 

هِي غُصه و غم از در و ديوار رسيده

 

 

 

گفتي در و ديوار و علي يادِ گُلش كرد

 

آن غنچه ي خوشبو كه به مسمار رسيده

 

 

 

نزديك چهل سال نديده ست گُلش را

 

پس وقت سحر نوبت ديدار رسيده

مرثیه امیر المومنین

آه كشتند مولا را ، همسر زهرا را

 

ديشب فضا را غرق ِ سوز و ساز مي كرد   

 

گه ديده را ميبست و گاهي باز مي كرد

 

 

 

ديشب علي با فرق تا ابرو شكسته   

 

مي رفت نزد همسر پهلو شكسته

 

 

 

ديشب كنار حجره زينب زار مي زد   

 

از فرط غم سر بر در و ديوار مي زد

 

 

 

ديشب علي بوسيد چشم مست عباس   

 

دست حسينش را سپرده دست عباس

 

 

 

ديشب علي با زينبش راز مگو داشت  

 

گويا سخن از بوسه ي زير گلو داشت

 

 

 

ديـشب حكـايت از يزيد و ملك ري بود   

 

صحبت ز قرآن خوانـدنِ بالاي ني بود

مرثیه امیر المومنین

          يا اول مظلوم

 

اي زخم خنده كن كه شود آب پيكرم

 

خواهم كه بهر شكوه روم نزد داورم

 

 

 

خونِ دلي كه خورده ام از بعد مصطفي

 

اي زخم خنده كن كه بريزي تو از سرم

 

 

 

راحت شوم دگر من از اين مردم لعين

 

سوزد دل حزين من از بهر دخترم

 

 

 

در كوفه اي كه قحطي پاكي و غيرت است

 

ترسم دوباره باز شود پاي دخترم

 

 

 

خون ريزد از شكاف سرم ليك اي خدا

 

بيرون نمي رود ز سرم ياد همسرم

 

 

 

يادم نرفته پيش من افتاد فاطمه

 

در فكر آتش در و افتادن درم

مرثیه امیر المومنین

      يا اول مظلوم

 

چشم هايِ به رنگِ خونت را    

 

بر پرستار خود كمي وا كن

 

دل من شور مي زند بابا    

 

گريه هاي مرا تماشا كن

 

***

 

گرچه بستم شكاف زخمت را   

 

خون تازه دوباره مي ريزد

 

گرچه بر معجرم گره زده ام   

 

لخته خون پاره پاره مي ريزد

 

***

 

بعد لبخند قاتلت بر من   

 

تو چرا خنده مي كني بابا؟!

 

شب بي مادري ما را باز    

 

اين چنين زنده مي كني بابا

 

***

 

واژه هايي كه خاطرات من است    

 

باز تكرار مي كني هر بار

 

كوچه ي تنگ ، خنده و هيزم    

 

ميخ در ، دود ، آتش و ديوار

 

***

 

مُردم از روضه خواني ات امشب   

 

سـوخـتـم پـاي هر وصيت تو

 

سر شب از شكاف در ديدم   

 

حال عباس را ز نيت تو

 

***

 

دست او را گرفتي و گفتي   

 

رو سپيدم كن اي رشيد علي

 

پيش زهرا كن آبروداري   

 

آبرويم بخر اميد علي

 

***

 

جان تو جان خواهرت زينب      

 

اي علمدار كاروان حسين

 

حيدر بي مثال عاشورا    

 

جان تو جان دختران حسين

 

***

 

نكند كودي شود تشنه    

 

نكند دختري زمين بخورد

 

نشود با تو خيمه اي بي تاب        

 

نكند مادري زمين بخورد

 

***

 

دست هايت اگر زمين افتاد     

 

نام زهرا به لب ببر جان گير

 

بدنت را سپر كن و بشتاب      

 

خم شو و مشك را به دندان گير

 

***

 

دست ، وقتيكه نيست با صورت    

 

از سر زين به خاك مي افتي

 

غرق در تير اي كمان ابرو      

 

به زمين چاك چاك مي افتي

 

***

 

مادري مي رسد به بالينت     

 

دست دارد به روي پهلويش

 

كـاش چشـمت  نبيندش وقتي     

 

جاي يك دست مانده بر رويش

امام زمان(عج)

امام زمان عج  - مناجات

 

ما را به یک کلاف نخ آقا قبول کن

 

یـا ایّهـا العــزیز! أبانـا! قــبول کن

 

آهی در این بساط به غیر از امید نیست

 

یـا نـاامیدمــان ننـمـا یـا، قـبـول کن

 

از یـاد بـرده ایم شمـا را پـدر! ولی

 

این کودک فراری خود را قبول کن

 

رسم کریم نیست که گلچین کند، کریم!

 

مـا را سَـوا نکـرده و یک جـا قـبول کن

 

گر بی نوا و پست و حقیریم و رو سیاه

 

اما به جــان حضرت زهـرا قبـول کن

 

گندم که نه، مقام شما بود لاجَرَم

 

رمز هبوط آدم و حوا،قبول کن

"مجید لشگری"

گودال

           يا مقطع الاعضا

 

لشگر آن دم كه بر سرش ميريخت

 

همه اعضاي پيكرش ميريخت

 

لحظه اي كه سرش جدا ميشد

 

واي ، دندان ز حنجرش ميريخت

 

(رضا فراهاني)

لطفا شعر در حال و هوای عاشورایی خوانده و حق روضه ادا شود

مدح امير المومنين

كار من نيست كه بنشينم و املات كنم

شأن تو نيست كه در دفترم انشات كنم

 

عين توحيد همين است كه قبل از توبه

بايد اول برسم با تو مناجات كنم

 

سالي يك بار من عاشق نشوم ميميرم

سالي يك بار اجازه بده ليلات كنم

 

همه جا رفتم و ديدم كه تو هستي همه جا

تو كجا نيستي اي ماه كه پيدات كنم

 

پدر خاكي و ما بچه ي خاكي تو ايم

حق بده كه همه را خاك كف پات كنم

 

از تو اي پير طريقت كه سر راه مني

آنقدر معجزه ديدم كه مسيحات كنم

 

از خدا خواسته ام هرچه كه دارم بدهم

جاي آن چشم بگيرم كه تماشات كنم

 

تو هماني كه خدا گفت:تو رب الارضي

سجده بر اشهدان لايي الات كنم

 

مثل ما ماه پيمبربه خودت ماه بگو

اشهدان عليا ولي الله بگو

 

 

آينه هستم و آماده ي ايوان شدنم

آتشي هستم و لبريز گلستان شدنم

 

چند وقتي است به ايوان نجف سر نزدم

بي سبب نيست به جان تو پريبشان شدنم

 

سفره ي نان جويي پهن كن اي شاه عرب

بيشتر از همه آماده ي مهمان شده ام

 

آنكه از كفر دراورد مرا مهر تو بود

همه اش زير سر توست مسلمان شده ام

 

از چه امروز نيفتم به قدومت وقتي...

ختم شد سجده ديروز به انسان شدنم

 

روي خورشيد تو خورشيد پرستم كرده

 

با تجلي تو در معرض سلمان شدنم

 

علي اللهي ما را به بزرگيت ببخش

پيش تو مستحق اين همه حيران شدنم

 

ده ذي الحجه ي من هجده ذي الحجه ي توست

هشت روز است كه آماده ي قربان شدنم

 

جان بهر حال قرار است كه قربان بشوم

پس چه خوب است كه قرباني جانان بشوم

 

شأن تو بود اگر اينهمه بالا رفتي

حق تو بود كه بالا تر از اينجا رفتي

 

شانه ي سبز نبي باطنش عرش الله است

تو از اين حيث روي عرش معلا رفتي

 

انبيا نيز نرفتند چنين معراجي

انبيا نيز نرفتند تو اما رفتي

 

به يقين دست خدا دست پيمبر هم هست

پس تو با دست خودت اينهمه بالا رفتي

 

بايد اين راه به دست دگري حفظ شود

علت اين بود كه تا خيمه ي زهرا رفتي

 

تو ولي هستي و منجي ولاتيت زهراست

تو هدايتگري و روح هدايت زهراست

 

آي مردم بخدا نيست كسي برتر از اين

ازلي طينت اول تر و آخر تر از اين

 

تا به حالا نكه نديدند،وَ بعد از اين هم

اسد الله ترين حضرت حيدر تر از اين

 

هيچ كس نيست دمِ عقد اخوت خواندن

بهر پيغمبر اسلام،برادر تر از اين

 

رفت از شانه ي معراج نبي بالاتر

بخدا هيچ كجا نيست كسي سر تر از اين

 

آن دو تا "ذات"در اين مرحله يك "ذات"شدند

اين پيمبر تر از آن،آن پيمبر تر از اين

 

دست گرم پدر فاطمه در دست علي است

بعد از اين بار نبوت همه در دست علي است

"علي اكبر لطيفيان"

رمضان

"خرما برای زاهد و هر کس که مدعیست

من روزه را به تربت شه باز میکنم"

گودال

       يا مقطع الاعضا

 

دل پر از زخم ، نفس زخم ، رگ حنجر زخم

 

گوشه اي درته گودال لب خنجر زخم

 

 

 

آسمان پر شده از سر ، سر بر نيزه شده

 

پيکري روي زمين بي سر و  سرتا سر زخم

 

 

 

نيزه و تير و سنان ها همه هم دست شدند

 

پس تني ماند اگر ، ماند ز يک لشگر زخم

 

 

 

فقط از اسب زمين خوردن او کافي بود

 

پس چه آورده به روز جگر مادر زخم؟

 

 

 

خواهرش معجر اگر داشت به زخمش مي بست

 

اين همه خاک نمي ريخت به سر ، برهر زخم

 

 

 

زخم طفلان همه اش زير سر آتش بود

 

خيمه مي سوخت و شد همدم خاکستر زخم

 

 

 

خون ِ بر چوبه ي محمل چقَدَر معنا داشت

 

سر که بي سايه ي سر ماند ، همان بهتر زخم

 

(علي ناظمي)


لطفا شعر در حال و هوای عاشورایی خوانده و حق روضه ادا شود

مرثیه حضرت رقیه

در پی قافله صد بار دویدم بابا

جز سرو نیزه و سیلی ندیدم بابا

میکشاند موی من کاش که بودی پیشم

کاش بودی که ببینی چه کشیدم بابا


گودال

      يا سيدناالغريب

 

تو را با خشكي ِ لب ذبح كردند

 

به پيش چشم زينب ذبح كردند

 

تورا با سُمِّ مركب زجر دادند

 

تورا چه نامرتب ذبح كردند

 

***

رويِ جسم تو رفته راه نيزه

 

چه كرده با دهانِ شاه نيزه

 

نشستم پيش جسمت نَه! كناره

 

هزار و نهصد و پنجاه نيزه

 

***

 

در آوردي سر از بالاي نيزه

 

نيفتي ديگر از بالاي نيزه

 

بگو دستِ كسي اطراف خيمه

 

نديدي معجر از بالاي نيزه

 

***

 

دويدم بين شعله جا نماند

 

كسي در آن شلوغي ها نماند

 

فقط هفتاد و دو زينب نياز است

 

كه طفلي زير دست و پا نماند

 

(حامد خاكي)

 

اين روضه در حال و هواي عاشورايي خوانده و حق روضه ادا شود

گودال

انتهای مسیر ما سخت است

دیدنت روی نیزه ها سخت است


بین این لاله زار ای گل من

جستنت زیر ردپا سخت است


با وجودی که ما یکی بودیم 

نشناسم کنون تو را سخت است


"حق بده دخترت که نشناسد

بدنت له سرت جدا سخت است"


چشم یعقوب کور خواهد ماند

یوسف خیل گرگ ها سخت است


دست و پا میزدی خودم دیدم

چون که ذبح من القفا سخت است


آنقدر پخش گشته ای که دگر 

بردنت زیر بوریا سخت است

"امیر حسین بایرامی"

لطفا شعر در حال و هوای عاشورایی خوانده و حق روضه ادا شود