مرثيه حضرت علي اكبر(عليه السلام)

ابن الحسين يا علي اكبر(ع)

با عطر ياس هاي بهشتي معطري

آه اي علي چقدر شبيه پيمبري

بسيار خفته اي تو در آغوش گرم من

امّا دريغ از تو و اين خواب آخري

هم داغ مادر و پدرم باز تازه كرد

پهلوي فاطمي تو و فرق حيدري

مي خواستم عباي خودم را برت كنم

اما به حال ديگر و در جاي ديگري

اي گل تو را چگونه سوي خيمه ها برم

شرمنده ام ز مادر تو بس كه پرپري

مرثيه حضرت علي اكبر(عليه السلام)

حضرت علي اكبر(عليه السلام)

من آن پدرم کز پسرم دست کشیدم

صبحم زستاره سحرم دست کشیدم

شد روز جهان از نظرم تیره تر ازشب

آنجا که زنور بصرم دست کشیدم

دربادیه عشق زطوفان حوادث

من از شجر و از ثمرم دست کشیدم

با خون جگر این گهر افتاد به دستم

وز موج بلا از گهرم دست کشیدم

از داغ ابوالفضل گرفتم به کمر دست

با داغ علی از جگرم دست کشیدم

همراه سفر بود مرا در سفر عشق

افسوس که از هم سفرم دست کشیدم

آثار شهادت به رخش دیدم و مردم

وقتی به به جبین پسرم دست کشیدم

"سیدرضا مؤید"

مدح،مرثيه حضرت علي اكبر(عليه السلام)

حضرت علي اكبر(عليه السلام)

یم فاطمی در سرمدی، گل احمدی، مه هاشمی

ز سرادقات محمدی طلعت ظهور جلالتی

به سما قمر، به نبی ثمر، به فاطمه در ، به علی گهر

به حسن جگر، به حسین پسر چه نجابتی چه اصالتی

به ملک مطاع ، به خدا مطیع ، به مرض شفا به جزا شفیع

چه مقام بندگیش منیع به چه بندگی و اطاعتی

خم زلف او چه شکن شکن به مثال نقرة فام تن

سپری به کتف و کفن به تن به چه قامتی چه قیامتی

ز جلو نظر سوی قبله گه ، ز قفا نظر سوی خیمه گه

که نموده شه به قدش نگه ، به چه حسرتی و چه حالتی

ز قفا دو زن شده نوحه گر، یکی عمه گفت و یکی پسر

که نما به جانب ما نظر، به اشارتی و نظارتی

مرثيه حضرت علي اكبر(عليه السلام)

حضرت علي اكبر(عليه السلام)

خواهم اگر به آن قد و بالا ببینمت

باید تو را به وسعت صحرا ببینمت

تکه به تکه جسم تو را جمع کردم و

می چینمت به روی عبا تا ببینمت

حالا که تیر خورده و پهلو گرفته ای

پیغمبرم ... به کسوت زهرا ببینمت

خوبست اینکه حداقل مادر تو نیست

ورنه چگونه در بر لیلا ببینمت

جان کندن مرا به تمسخر گرفته اند

پیش بساط خنده اینها ببینمت

ترسم ز عمه بود بیاید... که آمده

حالا من عمه را ببرم ... یا ببینمت؟!

تشنه نرفته است ز خون تو دشنه ای

باید به نیزه ها نگرم تا ببینمت

 

"محمد علی بیابانی"

مدح،مرثيه حضرت علي اكبر(عليه السلام)

حضرت علي اكبر(عليه السلام)

ناگهان قلب حرم وا شد و یک مرد جوان

مثل تیری که رها می شود از دست کمان

خسته از ماندن و آماده رفتن شده بود

بعد یک عمر رها از قفس تن شده بود

مست از کام پدر بود و لبش سوخته بود

مست می آمد و رخساره برافروخته بود

روح او از همه دل کنده ، به او دل بسته

بر تنش دست یدالله حمایل بسته

بی خود از خود ، به خدا با دل و جان می آمد

زیر شمشیر غمش رقص کنان می آمد

یاعلی گفت که بر پا بکند محشر را

آمده باز هم از جا بکند خیبر را

آمد ، آمد به تماشا بکشد دیدن را

"حميدرضا برقعي"

"شعر كامل در ادامه مطلب"

ادامه نوشته

مرثيه حضرت علي اكبر(عليه السلام)

حضرت علي اكبر(عليه السلام)

از غمت لاله صفت خون شده ای گل دل من

سوخت از برق حوادث همه ی حاصل من

ای جوان بر سر نعش تو ز جان سیر شدم

آخر این غصه کند رخنه در آب و گل من

رو به روی تو نهم بلکه دل آرام شود

چه کنم هر چه کنم حل نشود مشگل من

نوح کو تا که بیاید نگرد طوفان را

که کنار لب خشک تو شده ساحل من

بهر قتلم دگر این نیزه و شمشیر چرا

که همین داغ جگر سوز شود قاتل من

بین ما و تو جدائی اگر افتاد چه غم

که شود تا به ابد در بر تو منزل من

کس ندانست چه بگذشت به من جز زینب

دید چون خون جگر گشته روان از دل من

 

"پور صاعقه"

مرثيه حضرت علي اكبر(عليه السلام)

حضرت علي اكبر(عليه السلام)

میـان هـلهـله گـم کـرده ام صدایت را

و بــاد بـرده از ایـن دشـت ردّ پایت را

برای اینکه به من جات را نشان بدهی

به زور سعـی نکن بشنوم صدایت را

که رقص آن همه شمشیرهای خون آلود

در آن مـیانه نـشان می دهند جایت را

علی به خاطر من چـشـم هات را وا کـن

مگـر بــمـیـرم و باور کنم عزایت را

دلـم شـبـیه وجـود تـو پاره پاره شده

گرفـته سرخی خون روی با صفایت را

تـمـام زخـمـی و پـیش پـدر نمی نالی

بنازم ایـن هـمه خودداری و حیایت را

خـدا مگـر به من آغوش چند تا بدهد

که تا بـغـل بکـنم تکه تکه هایت را

چـقــدر تـلخ و غـریـبانه تجربه کردم

به محـض دیدن تـو درد بـینهایت را

 

"علی اصغر ذاکری"

مرثيه حضرت علي اكبر(عليه السلام)

حضرت علي اكبر(عليه السلام)

زود آمدم کنار تو اما چه دیر شد

بابای داغٍ مرگ جوان دیده پیر شد

کامم هنوز تشنه ی آن کام تشنه بود

اما لب تو چشمه ی خون کویر شد

سنگینی زره به تنت ماند و آهنش

در زیر پای این همه ضربه حریر شد

قسمت شدست میوه ی  من قسمتت کنند

جسمت نصیب نیزه و شمشیر و تیر شد

هر گوشه گوشه ای، همه جا پیکر تو هست

بیخود نبود اینکه دلم گوشه گیر شد

دستت کجاست تا که بلندم کند مرا

افتاده ام به پای تو جانم اسیر شد

فکری به حال معجر عمه بکن که باد

با ناله های زخمی من هم مسیر شد

باید هزار مرتبه بعد از تو کشته شد

باید که دست شست ز دنیا و سیر شد

 

"محمد امین سبکبار"

مرثيه حضرت علي اكبر(عليه السلام)

حضرت علي اكبر(عليه السلام)

چون تو ای لاله در این دشت گلی پرپر نیست

و از این پیر جوانمرده،کمانی تر نیست

 

دست و پاپی، نفسی، نیمه نگاهی، آهی

‏غیر خونابه مگر ناله در این حنجر نیست

 

در کنار توام و باز به خود می­گویم

نه حسین، این تن پوشیده ز خون اکبر نیست

 

هرکجا دست کشیدم ز تنت گشت جدا

‏از من آغوش پُر و از تو تنی دیگر نیست

 

دیدنی گشته اگر دست و سر و سینه تو

دیدنی تر ز من و خنده آن لشکر نیست

 

استخوان­های تو و پشت پدر، هر دو شکست

‏باز هم شکر کنار من و تو مادر نیست

 

"حسن لطفي"

مرثيه حضرت علي اكبر(عليه السلام)

حضرت علي اكبر(عليه السلام)

گریه مکن، اِنَّ...اصطفایی را که می بوسی

پیغمبر وقت جدایی را که می بوسی

آه تو را آخر در آوردند، ابراهیم!

در خیمه اسماعیل هایی را که می بوسی

باور کن آهوی نجیبت بر نمی گردد

بی فایده است این ردپایی را که می بوسی

بگذار لبهایت حسابی توشه بردارند

شاید بریزد جای جایی را که می بوسی

تا چند لحظه بعد، "بابا" هم نمی گوید

این خوش صدای کربلایی را که می بوسی

یاد شب دامادی اش یک وقت می افتی

با گریه این زلف حنایی را که می بوسی

یعنی کتاب توست، ترتیبش بهم خورده؟!

این صفحه های جابجایی را که می بوسی!

تو در طواف کعبه ی پاشیده ات هستی

پس پرده ی کعبه است عبایی را که می بوسی

 

"علی اکبر لطیفیان"

 

مدح،مرثيه حضرت علي اكبر(عليه السلام)

حضرت علي اكبر(عليه السلام)

ای تجلی صفات همه ی برترها

چقدر سخت بود رفتن پیغمبرها

قد من خم شده تا خوش قد و بالا شده ای

چون که عشق پدران نیست کم از مادرها

پسرم! می روی اما پدری هم داری

نظری گاه بیندار به پشت سرها

سر راهت پسرم تا در آن خیمه برو

شاید آرام بگیرند کمی خواهرها

بهتر این است که بالای سر اسماعیل

همه باشند و نباشند فقط هاجرها

مادرت نیست اگر مادر سقا هم نیست

عمه ات هست به جای همه ی مادرها

حال که آب ندارند برای لب تو

بهتر این است که غارت شود انگشترها

زودتر از همه ی آماده شدی،یعنی که:

"آنچنان خسته نگشته است تن لشگرها

آنچنان کهنه نگشته است سم مرکبها

آنچنان کند نگشته است لب خنجرها"

چه کنم با تو و این ریخت و پاشی که شده

چه کنم با تو و با بردن این پیکرها

آیه ات بخش شده آینه ات پخش شده

علی اکبر من شد علی اکبرها

گیرم از یک طرفی نیز بلندت کردم

بر زمین باز بماند طرف دیگرها

با عبای نبوی کار کمی راحت شد

ورنه سخت است تکان دادن پیغمبرها

 

"علی اکبر لطیفیان"

مرثيه حضرت علي اكبر(ع)

حضرت اربا اربا

در قد و قامت تو قد یار ریخته

در غالب تو احمد مختار ریخته

 

به عمه های دست به دامن نگاه کن

دور و برت چقدر گرفتار ریخته

 

گفتی علی و نیزه دهان تو را گرفت

ازبس که در اذان تو اسرار ریخته

 

معلوم نیست پیکرت اصلا چگونه است

بهتر نگاه می کنم انگار ریخته

 

دارد زره ضریح تو را حفظ می کند

بازش اگر کنند بالاجبار ریخته

 

یک روز جمع کردن تو وقت می برد

امروز بر سرم چقدر کار ریخته

 

زیر عبا اگر بروم پا نمی شوم

از بس به روی شانه من بار ریخته

 

گیسوی توهمین که سرت نیمه بازشد

از دو طرف به شانه ات ای یار ریخته

 

آن کس که تشنگی مرا پاسخی نداد

حالا نشسته بر جگرم خار ریخته

 

"علی اکبر لطیفیان"

مرثيه حضرت علي اكبر(ع)

يا علي اكبر(ع)

دل ز قرص قمر خویش کشیدن سخت است

نازها از پسر خویش کشیدن سخت است

 

سر زانو کمکم کرد که پیدات کنم

ورنه کار از کمر خویش کشیدن سخت است

 

مشکل این است بغل کردن تو مشکل شد

تکه ها را به بر خویش کشیدن سخت است

 

خواستی این پدر پیر خضابی بکند

خون دل را به سر خویش کشیدن سخت است

 

نیزه بیرون بکشم از بدنت می میرم

خار را از جگر خویش کشیدن سخت است

 

گر چه چشمم به لب تست ولی لخته ی خون

از دهان پسر خویش کشیدن سخت است

 

تکه های جگرم هر طرفی ریخته است

همه را دور و بر خویش کشیدن سخت است

 

بِه، که از گردن من دفن تو برداشته شد

دست از بال و پر خویش کشیدن سخت است

"علی اکبر لطیفیان"

مرثيه حضرت علي اكبر(ع)

علي الدنيا بعدك العفا

 

مثل بهار مثل غزل آفريدمت

شعري شدي و با كلماتم خريدمت

 

از دست التماس كنار دلم بمان

مانند باد رفتي و ديگر نديدمت

 

ميخواستم ببينم اذان صدات را

اما چه دير مثل هميشه رسيدمت

 

پيش غروب مثل بلندي مأ ذنه

بعد از غروب خوش قد و بالا نديدمت

 

آيينه اي و روي زمين پخش ميشوي

دستم شكسته باد،شكسته كشيدمت

 

از لا به لاي اينهمه پا جمع كردمت

روي عبا شبيه ورق پاره چيدمت

 

"علي اكبر لطيفيان"

مرثیه حضرت علی اکبر(ع)

   علي عَلَي الدنيا بعدك العفا

انگار بنا نیست سری داشته باشی

سر داشته باشی ، جگری داشته باشی

 

انگار بنا نیست که از میوه ي باغت

اندازه کافی ثمری داشته باشی

 

انگار بنا نیست که ای پیر محاسن

این آخر عمری پسری داشته باشی

 

ای باد به زلف علیِّ اکبر ِ لیلا

مدیون حسینی نظری داشته باشی

 

میمیرم اگر بیش از این ناز بریزی

بگذار که چندی پدری داشته باشی

 

تو از همه ي آينه ها پيش تريني

تكثير شدي بيشتري داشته باشي

 

رفتی و نگفتی پدرت چشم به راه است

از من تو نباید خبری داشته باشی؟

 

بی یار اگر آمده ام پیش تو گفتم

شاید بدن مختصری داشته باشی

 

چه خوب به هم نیزه تو را دوخت و نگذاشت

تا پیکر پاشیده تری داشته باشی

 

با نیم عبا بردن این جسم بعید است

باید که عبای دگری داشته باشی

(علی اکبر لطیفیان)