مرثيه امام حسين(ع)_گودال

سلامْ علي شاه شيب الخضيب

چون زخم های روی تنت گریه ام گرفت

از پـیــرهـن نــداشـتـنـت گریه ام گرفت

بـا دیـده هـای سـرخِ جگـر مثـل مـادرم

هنگام دست وپا زدنت گـریـه ام گـرفت

جـایـی بـرای بـوسـه بــرادر نـیـافــتم

از نیـزه هـای در بـدنت گـریه ام گـرفت

تا دیـدم آن سـواره ولـگـرد نـیـزه دار

بــر تـن نـمـوده پـیـرهنت گریه ام گرفت

وقـتـی شنـیـدم از پسـرت ای امام اشک

یـک بـوریـا شـده کـفـنـت گریه ام گرفت

"وحید قاسمی"

مرثيه امام حسين(ع)_گودال

سلامْ علي شاه شيب الخضيب

دل پر از زخم ، نفس زخم ، رگ حنجر زخم

گوشه ای درته گودال لب حنجر زخم

 

آسمان پر شده از سر ، سر بر نیزه شده

پیکری روی زمین بی سر و ، سر تا سر زخم

 

نیزه و تیر و سنان ها همه هم دست شدند

پس تنی ماند اگر ، ماند ز یک لشگر زخم

 

فقط از اسب زمین خوردن او کافی بود

پس چه آورده به روز جگر مادر زخم؟

 

خواهرش معجر اگر داشت به زخمش می بست

این همه خاک نمی ریخت به سر ، برهر زخم

 

زخم طفلان همه اش زیر سر آتش بود

خیمه می سوخت و شد همدم خاکستر زخم

 

خون ِ بر چوبه ی محمل چقَدَر معنا داشت

سر که بی سایه ی سر ماند ، همان بهتر زخم

 

"علی ناظمی"

مرثيه امام حسين(ع)_گودال

سلامْ علي شاه شيب الخضيب

هر نی فغان نای تو را در می آورد

آوای ربنای تو را در می آورد

 

با اینکه زنده ای! چه حریصانه نیزه دار

دارد لباس های تو را در می آورد

 

پا بر زمین مکش،که کمان دار ِسنگ دل

می خندد و ادای تو را در می آورد

 

دارد نگاه مات من از متن تیغ ها

تفسیر بوریای تو را در می آورد

 

در حیرتم که سنگ به من می خورد ولی

بالای نی صدای تو را در می آورد

 

زخم لبت هم اشک مرا در می آورد

هم گریه ی خدای تو را در می آورد

 

وقت نماز افسری از خورجین خویش

عمامه و عبای تو را در می آورد

 

"وحيد قاسمي"

مرثيه امام حسين(ع)_گودال

سلامْ علي شاه شيب الخضيب

بس کن حسین سربه سر نیزه ها مکن

بس کن حسین مادرمان را صدا مکن

 

بس کن حسین هستی من سایه ی سرم

بس کن حسین جان من و جان مادرم

 

ای کشته ی فتاده به هامون حسین من

ای صید دست و پا زده در خون حسین من

 

بس کن که این طائفه آبت نمی دهند

این ها همه کَرَند جوابت نمی دهند

 

ای پاره پاره زیر لگد ها رفو شدی

 

در زیر چکمه های عدو زیر و رو شدی

گفتم مرو راهی گودال میشوی

 

در زیر نعل تازه لگدمال میشوی

گفتم مرو ز داغ تو قلبم شود کباب

 

گفتم مرو خانه ی عمرم شود خراب

دیگر پس از تو هم قدم غصه ها شدم

 

آری اسیر قافله ای بی حیا شدم

بارفتنت به غصه نشاندی دل مرا

 

سوزانده ای در غم خود حاصل مرا

حالا بیا ببین که مویم شده سپید

 

حالا بیا ببین مرا قامتم خمید...

 

"عليرضا خاكساري"

مرثيه امام حسين(ع)

سلامْ علي شاه شيب الخضيب_وداع_عاشورا

بیا که گریه کنم لحظه‌های آخر را

بخوان ز چشم ترم حال و روز خواهر را

 

دلم قرار ندارد بیا که تا دم صبح

بنالم از سر شب روضه‌های مادر را

 

پریده خواب رباب از خیال حرمله باز

گرفته است به چادر گلوی اصغر را

 

خدا کند که بمیرم در این شب و فردا

که روی نیزه نبینم سر برادر را

 

خدا کند که نبیند دو چشم مبهوتم

به زیر بوسه‌ی نیزه، تنی مطهّر را

 

خدا کند که نبینم به روی تشت طلا

جسارت نوک چوب و لبان پَرپَر را

 

"حسن لطفي"

مرثيه امام حسين(ع)

 سلامْ علي شاه شيب الخضيب_زبان حال بي بي زينب_عاشورا

از این به بعد و بعد از این آواره زینب

باید خودت یاری کنی ورنه محال است

 بوسه بگیرد از گلوی پاره زینب

 


خون گلویت را کسی تا آسمان برد

پیراهن و عمامه ات را این و آن برد

آیا نگفتم در بیاور خاتمت را

راضی شدی انگشترت را ساربان برد

 

گفتند که پیراهنت را می کشیدند

تصویر غارت کردنت را می کشیدند

نه اینکه نیزه بر تنت می ریخت دشمن

بلکه به نیزه ها تنت را می کشیدند

 

رفتی و دستم بر ضریح دامنی بود

رفتی ز دستم رفتنت چه رفتنی بود؟

تا آن زمانی که به یادم هست داداش

وقتی که می رفتی تنت پیراهنی بود

 


رفتی که اشک خواهرت را در بیاری

پبغض گلوی دخترت را در بیاری

آیا نمی شد ای سلیمان زمانه

قبل از سفر انگشترت را در بیاری؟

"علي اكبر لطيفيان"

مرثيه امام حسين(ع)

سلامْ علي شاه شيب الخضيب_شب عاشورا

بیا که گریه کنم لحظه‌های آخر را

بخوان ز چشم ترم حال و روز خواهر را

 

دلم قرار ندارد بیا که تا دم صبح

بنالم از سر شب روضه‌های مادر را

 

پریده خواب رباب از خیال حرمله باز

گرفته است به چادر گلوی اصغر را

 

خدا کند که بمیرم در این شب و فردا

که روی نیزه نبینم سر برادر را

 

خدا کند که نبیند دو چشم مبهوتم

به زیر بوسه‌ی نیزه، تنی مطهّر را

 

خدا کند که نبینم به روی تشت طلا

جسارت نوک چوب و لبان پَرپَر را

 

"حسن لطفی"

مرثيه امام حسين(ع)

سلامْ علي شاه شيب الخضيب_شب عاشورا

منای عشق را حال و هوای دیگر است امشب

شب عاشور یا غوغای روز محشر است امشب

 

کنار یکدگر جمعند هفتاد  و دو قربانی

سخن از بذل جان و صحبت از ترک سر است امشب

 

برادر را مباد از خواب بیدار کنی زینب

که او را سر به روی دامن پیغمبر است امشب

 

ز جا خیز و سپند دل به مجمر دود کن لیلا

که بر پا صوت قرآن علی اکبر است امشب

 

زنان هاشمی آن سو روید از دور گهواره

شب شب زنده داری علی اصغر است امشب

 

گمانم بوی عطر فاطمه پیچیده در صحرا

که زینب تا سحر در ذکر مادر مادر است امشب

 

غزالان حریم آل طه العطش کمتر

خدا داند که سقا از شما تشنه تر است امشب

 

اذان گویید بر گلدسته های عشق ای یاران

که قاسم را سحرگاه نماز آخر است امشب

 

حرم چون لاله آتش زده از سوز بی آبی

سکینه از عطش چون مرغ بی بال پر است امشب

 

بیا ام البنین حال بنینت را تماشا کن

که هر یک را به سر شور و هوای دیگر است امشب

 

عبادالله را دعوت به آه وناله کن میثم

که عبدالله را شور شهادت بر سر است امشب

 

"استاد حاج غلامرضا سازگار"

مرثيه امام حسين(ع)

سلامْ علي شاه شيب الخضيب_شب عاشورا

بمان که روشنی دیده ی ترم باشی

 شبیه آیینه ای در برابرم باشی

 

هوای خیمه ی من بی نگاه تو سرد است

بمان که مایه ی دل گرمی حرم باشی

 

چه شد که از ته گودال سر در آوردی

تو زینت سر دوش پیمبرم باشی

 

در این شلوغی گودال تنگ، قول بده

کمی مراقب پهلوی مادرم باشی

 

تو در بلندترین نیزه منزلت کردی

به این بهانه مگر سایه ی سرم باشی

 

جواب خنده ی دشمن به خواهرت با کیست

مگر تو قول ندادی برادرم باشی

 

تو آفتابی و بالای نیزه هم که شده

بمان که روشنی دیده ی ترم باشی

 

"علي اكبر لطيفيان"

مرثيه امام حسين(ع)

سلامْ علي شاه شيب الخضيب_شب عاشورا

امشـب شهـادت نـامه‌ی عشاق، امضا می‌شود

 فردا ز خون عاشقــان،ایــن دشـت دریا می‌شود

 امشب کنار یـکـدگـــر،بنشــستــه آل مـصـطـفـی

 فردا پریشان جمع‌شان، چون قلب زهرا می‌شود

امشــب بــود پــریــا اگــر، ایـن خـیمه‌ی ثـاراللهی

فردا به دست دشمنــان، برکنده از جــا می‌شود

امــشب صــدای خــواندن قـرآن به گوش آید ولی

فردا صدای الامــان، زین دشــت بــر پــا می‌شود

امشب کنار مادرش، لب تشنه اصغر خفته است

فــردا خـدایــا بستــرش، آغــوش صحـرا می‌شود

امشب که جمع کودکان،در خـواب نــاز آسوده‌اند

 فردا به زیر خـــــارها، گـمگــشتـه پیــدا می‌شود

 امــشب رقیــه حلــقه‌ی زریــن اگـر دارد به گوش

فردا دریغ ایــن گوشــوار از گــوش او وا می‌شود

امشب بـه خـیـل تشنگان،عباس باشد پاسبان

فردا کنــار علقمــه، بــی دسـت سقـا می‌شود

امشب که قاسم زینب گلـــزار آل مصطــفـاست

فردا ز مرکب سرنگون، ایــن سـرو رعنا می‌شود

امشب گـــرفته در میــــان اصحـــاب، ثـــارالله را

فـــردا عــزیــز فاطمـه، بی یــار و تنــها می‌شود

امشب به دست شاه دین،باشد سلیمانی نگین

فردابه دست ساربان، این حلقه یغما می‌شود

امــشــب سـر ســر خــدا بــر دامـــن زینـب بود

فــردا انیس خولی و دیــر نصــــاری مــی‌شود

ترسم زمین وآسمان، زیر و زبر گردد«حسان»

فردا اســــارت نامه‌ی زینب چو اجرا می‌شود

 

"حبيب الله چايچيان"

مرثيه امام حسين(ع)

سلام علي شاه شيب الخضيب_شب عاشورا

 خواب دیدم در این شب غربت

خواب دستی عجیب و خون آلود


 خواب دیدم که پیکرم خواهر

طعمه ی گرگ های وحشی بود

 

اضطرابی به جانم افتاده

که بیان کردنش میسر نیست

 

یک جوان مرد با شرف زینب

بین این سی هزار لشگر نیست

ماجراهای عصر فردا را

در نگاه تر تو میبینم

 

راضیم به رضای معبودم

تا سحر بوته خار میچیینم

 

شب آخر وصیتی دارم

در نماز شبت دعایم کن

 

ظهر فردا به خنده ای خواهر

راهی وادی منایم کن

 

باغ سرسبز خاطراتت را

غصه پاییز میکند زینب

 

گوش کن شمر خنجر خود را

آن طرف تیز میکند زینب

 

عصر فردا از اهل بیت رسول

زهر چشمی شدید میگیرند


وقت تاراج خیمه های حرم

چند کودک ز ترس میمیرند

کوفیان شهره ی عرب هستند

مردمانی که دست سنگین اند

 

رسمشان است میوه را در باغ

با همان شاخ و برگ می چینند

 

دور کن از زنان و دخترها

هرچه خلخال در حرم داری

 

خواهرم داخل وسایل خود

روسری اضافه هم داری؟؟؟

 

عصر فردا بدون شک اینجا

میزند گردبار خاکستر

 

با صبوری به معجرت حتما

گره ی محکمی بزن خواهر

"وحيد قاسمي"

حضرت سقا(عليه السلام)

حضرت سقا(عليه السلام)

عشق تکرار آدم و حواست

سیب ممنوعه بهشت خداست

عشق یک واژه جدیدی نیست

سرنوشت قدیمی دنیاست

مثل یک ماه اول ماه است

گاه پیدا و گاه نا پیداست

نسل ما نسل عاشق اند اصلاً

عاشقی شغل خانواده ماست

عشق مشق شب بزرگان است

مثل سجاده ای که رو به خداست

مشق این روزگار اباالفضل است

صدو سی و سه بار اباالفضل است

آسمان جلوه ای اگر دارد

از نماز شب قمر دارد

روز میلاد تو همه دیدند

نخل ام البنین ثمر دارد

آمدی و حسین قادر نیست

از نگاه تو چشم بر دارد

کوری چشم ابتران حسود

چقدر فاطمه پسر دارد

ای رشید علی نظر نخوری

شهر چشمان خیره سر دارد

نور تو جلوه های توحید است

ماه رویت شبیه خورشید است

خردسال قدیم دنیا من

جستجوهای پشت دریا من

تو بر این خاکها بکش دستی

اگر این خاک زر نشد با من

سر سالست مرد مسکینم

مکش از دست خالیم دامن

چقدر فاصله است ای دریا

از ظهور مقام تو تا من

تو بزرگ قبیله آبی

تو غدیری فراتی اما من ...

خشکسالم کویر بی آبم

روزگاریست تشنه می خوابم

ای نسیم پر از بهار علی

ماه در گردش مدار علی

چقدر مشکل است تشخیصت

تا که تو می رسی کنار علی

با تو یک نور دیگری دارد

شجره نامه تبار علی

دومین حیدر ابو طالب

صاحب غیرت و وقار علی

به شما می رسد تمام و کمال

همه ی ارث ذوالفقار علی

ای علمدار و سر پناه حسین

حضرت حمزه سپاه حسین

از نگاه کبوتری وارم

به مقام تو غبطه می بارم

سرمن تو اگر بگیری باز

به دو ابروی تو بدهکارم

ارمنی هم اگر حساب کنی

دست از تو بر نمی دارم

بده این مشک پاره خود را

تا برای خودم نگه دارم

بی سبب نیست گریه چشمم

حسرت صبح علقمه دارم

با تمامی شور و احساسم

آرزو مند کف العباسم

زلف ما راز مشک وا مکنید

شب ما را از آن جدا مکنید

پای ما را به جای خالی مشک

 در حریم فرات وا مکنید

 دست بر زیرتان نمی آرد

آبها انقدر دعا نکنید

تیرها روی این تن زخمی

خودتان را به زور جا نکنید

تازه طفل رباب خوابیده

جان آقا سر و صدا نکنید

تا که از مشک پاره آب چکید

رنگ از رخ رباب پرید...

"علی اکبر لطیفیان"

 

حضرت سقا(عليه السلام)

حضرت سقا(عليه السلام)

آبی نبود اگر که تو دریا نمی شدی

مشکی نبود اگر که تو سقا نمی شدی

حالا که مثل نور شدی و قمر شدی

ای کاش هیچ وقت تو پیدا نمی شدی

این تیر با نگاه نظر می زند تورا

حالا نمی شد این همه زیبا نمی شدی؟

می خواستی که تیر نگیرد تن تورا

کاری نداشت،خوش قدو بالا نمی شدی

تو جمع خیمه بودی و تقسیم کردنت

ورنه در این مزار کمت جا نمی شدی

پیش قد حسین ،تمامت شکسته بود

تقصیر تو نبود اگر پا نمی شدی

"علی اکبر لطیفیان"

حضرت سقا(عليه السلام)

حضرت سقا(عليه السلام)

این آبها که ریخت، فدای سرت که ریخت

 اصلا فدای امّ بنین مادرت، که ریخت

 

گفته خدا دو بال برایت بیاورند

 در آسمان علقمه، بال و پرت که ریخت

 

اثبات شد به من که تو سقای عالمی

 بر خاک، قطره قطره ی چشم ترت که ریخت

 

طفلان از اینکه مشک به دست تو داده اند

 شرمنده اند، بازوی آب آورت که ریخت

 

گفتم خدا به خیر کند قامت تو را

 این قوم غیض کرده به روی سرت که ریخت

 

وقت نزول این بدن نا مرتّبت

 مانند آب ریخت دلم؛ پیکرت که ریخت

 

معلوم شد عمود شتابش زیاد بود

بر روی شانه های بلندت سرت که ریخت

 

اما هنوز دست تو را بوسه می زنم

 این آب ها که ریخت فدای سرت که ریخت

 

"حاج علي اكبر لطيفيان"

حضرت سقا(عليه السلام)

حضرت سسقا(عليه السلام)

وعده ای داده ای و راهی دریا شده ای

خوش به حال لب اصغر که تو سقّا شده‏اى

آب از هیبت عبّاسى تو مى‏لرزد

بى عصا آمده‏اى حضرت موسى شده‏اى

به سجود آمده‏اى یا که عمودت زده‏اند؟

یا خجالت زده‏اى ؟ وه! که چه زیبا شده‏اى

یا اخا گفتى و ناگه کمرم درد گرفت

کمر خم شده را غرق تماشا شده‏اى

منم و داغ تو و این کمر بشکسته

تویى و ضربه‏اى و فرق ز هم وا شده‏اى

سعى بسیار مکن تا که ز جا برخیزى

اندکی فکر خودت باش ببین تا شده‏اى

مانده‏ام با تن پاشیده‏ات آخر چه کنم ؟

اى علمدار حرم مثل معمّا شده‏اى

مادرت آمده یا مادر من آمده است ؟

با چنین حال به پاى چه کسى پا شده‏اى ؟

تو و آن قد رشیدى که پر از طوبى بود

در شگفتم که در این قبر چرا جا شده‏اى ؟

"علی اکبر لطیفیان"

حضرت سقا(عليه السلام)

حضرت سقا(عليه السلام)

مشک بر دوش به دریا آمد

همه گفتند که موسی آمد

نفس آخر ماهی ها بود

ناگهان بوی مسیحا آمد

از سر و روی فرات، آهسته

موج می ریخت که سقا آمد

او قسم خورده که سقا باشد

آن زمانی که به دنیا آمد

دست بر زیر سر آب نبرد

علقمه بود که بالا آمد

از کمین گذر نخلستان

با خبر بود که تنها آمد

کاش آن تیر نمی آمد، حیف

از ید حادثه امّا آمد

انکسار از همه جا می بارید

از حرم شاه حرم تا آمد

داشت آماده ی هجرت می شد

که در این فاصله زهرا آمد

از دل علقمه زیبا می رفت

مثل آن لحظه که زیبا آمد

 

"علی اکبر لطیفیان"

حضرت سقا(عليه السلام)

حضرت سقا(عليه السلام)

تا می شود ز چشمه ی توحید جو گرفت

از دست هر کسی که نباید سبو گرفت

تو آبی و به آب تو را احتیاج نیست

پس این فرات بود که با تو وضو گرفت

کوچک نشد مقام تو ،نه! تازه کربلا

با آبروی ریخته ات آبرو گرفت

شرم زیاد تو همه را سمت تو کشید

این آفتاب بود که با ماه خو گرفت

دیگر برای اهل بهشت آرزو شدی

وقتی عمود ازسر تو آرزو گرفت

خیلی گران تمام شد این آب خواستن

یک مشک از قبیله ی ما یک عمو گرفت

از آن به بعد بود صداها ضعیف شد

از آن به بعد بود که راه گلو گرفت

زینب شده شکسته غرورش، شنیده ای؟

دست کسی به کنج النگوی او گرفت

در کوفه بیشتر به قدت احتیاج داشت

با آستین پاره نمی شد که رو گرفت

"علی اکبر لطیفیان"

حضرت سقا(عليه السلام)

حضرت سقا(عليه السلام)

ای خداوند ادب، بنده ی عشق

 کشته مهر و وفا، زنده عشق

 

ادب و عشق و وفا، مرهونت

 همت و جود و سخا، مدیونت

 

شرف و غیرت و مهر و احساس

 جاودانی زتو باشد- عباس (ع)

 

پیش سرو قدت، از خجلت خویش

 سرو افراخته قد- سر در پیش

 

نخل جودی تو و- احسان، ثمرت

 صد چو حاتم- چو گدایان به درت

 

پسر شیر دل شیر خدای

 شاه بیت غزل عشق و وفای

 

سرمه ی چشم ملک، خاک رهت

 مشتری، مهر- به چهر چو مهت

 

بسکه ماه رخ تو دل می برد

 دل زدیوانه و عاقل می برد

 

عاشقان ریزه خور خوان تواند

 جمله طفلان دبستان تواند

 

عقل- مبهوت وفاداری تست

 عشق، حیران فداکاری تست

 

مشعل عشق، تو افروخته ای

 شمع را سوختن آموخته ای

 

جز تو ای باخته سر در ره عشق

 کیست؟ استاد به دانشگه عشق

 

گر چه خود مایه فخر بشرست

 علی از چون تو پسر مفتخر ست

 

فاطمه، کش ز خدا باد سلام

 در صف حشر چو بگذارد گام

 

همرهش- دست تو را می آرد

 تا که بار گنهان بردارد

 

ای دل خلق خدا پا بستت

 بوسه زن، دست خدا بر دستت

 

ما همه دست به دامان توایم

 میزبان غم و مهمان توایم

 

"حاج علي انساني"

حضرت سقا(عليه السلام)

حضرت سقا(عليه السلام)

تیغ در بین دو ابروش به هم برگشته

آن­که ابروش چنان تیغ دو دم برگشته

بس که موزون و تراز است به چشمم انگار

پیش بالاش بلندای علم برگشته

ردّ پایش طرف آب چرا این گونه­ ست؟

یک قدم رفته به پیش و دو قدم برگشته

خوب دقّت کن از طرز قدم­ها پیداست

که به کَرّات سرش سمت حرم برگشته

چقدر تیر که تا سینه­ ی او آمده و

دختری خورده به عبّاس قسم... برگشته

از سر یوسف تا آخر قرآن تنش

آیهی کوته دستان قلم برگشته

تیغ وا کرده دو ابرو وسط پیشانیش

آنکه ابروش چنان تیغ دو دم برگشته

"مهدی رحیمی"

حضرت سقا(عليه السلام)

حضرت سقا(عليه السلام)

اگر چه مادر تو، دختر پیمبر نیست

کسی حسینِ علی را چنین برادر نیست

حسین، پیش تو انگار در کنار علی ست

کسی چنان که تو، هرگز شبیه حیدر نیست

زلال علقمه، در حسرت تو میسوزد

کنار آبی و لبهای تفته ات، تر نیست

به زیر سایه ی دست تو مینشست، حسین

چه سایهای و چه دستی! شگفتآور نیست؟

حدیث غیرتت آری شگفتآور بود

که گفته است که دست تو، آبآور نیست؟

شکست، بعد تو پشت حسین فاطمه، آه!

حسین مانده و مقتل، علی اکبر نیست

حسین مانده و قنداقهی علی اصغر

حسین مانده و شش ماهه ای که دیگر نیست

نمانده است به دست حسین از گلها

گلی پس از تو، دریغا! گلی که پرپر نیست

هزار سال از آن ظهر داغ میگذرد

هنوز روضهی جانبازیَت، مکرّر نیست

قسم به مادرت امّالبنین! امامی تو

اگر چه مادر تو، دختر پیمبر نیست

"مرتضی امیری اسفندقه"

 

حضرت سقا(عليه السلام)

حضرت سقا(عليه السلام)_از زبان بي بي زينب(سلام الله عليها)

یا ابالفضل تویی تاج سر ام بنین

 

پسر فاطمه هستی پسر ام بنین

 

تو علمدارترین صاحب پرچم هستی

 

تو به اسرار دل فاطمه محرم هستی

 

تا تو بودی نگرانی به دل خیمه نبود

 

تا تو رفتی همه ی خیمه شده رنگ کبود

 

گر چه گفتی تو غلامی به من اما عباس

 

تو شدی آبروی حضرت زهرا عباس

 

من زینب چه کنم بی تو در این دشت بلا

 

 من و یک خیمه ی پر کودک و زن در صحرا

 

دست تو قطع شد و دست مرا می بندند

 

چشم تو پاره و بر گریه ی من می خندند

 

جگر من شده چون چشم تو پاره پاره

 

دختر شیر خدا بعد تو شد آواره

 

از شکافی که به فرق سر تو افتاده

 

معجر از روی سر خواهر تو افتاده

 

به همان محکمی ضربت نامرد عمود

 

خورده ام سیلی و رخساره ی من گشته کبود

 

تو سر نیزه و من محمل بی پرده اخا

سهم تو علقمه و قسمت من شام بلا

"جواد حيدري"

 

 

 

 

حضرت سقا(عليه السلام)

حضرت سقا(عليه السلام)

امیر مه لقایی یا ابا الفضل

 سخاوت را خدایی یا اباالفضل

 

تمام هستی ام البنینی

شه مشگل گشایی یا اباالفضل

 

میان اسمانی پر ستاره

 قمر در نینوایی یا اباالفضل

 

به جمع گریه کن های حسینی

 محبت می نمایی یا اباالفضل

 

به دستی که قلم گشته به محشر

 شفیع جمع مایی یا اباالفضل

 

پناه حضرت ارباب بودی

علی کربلایی یا اباالفضل

 

بدون تو خدا داند که هیچم

تو هست شیعه هایی یا اباالفضل

 

"جواد حيدري"

حضرت سقا(عليه السلام)

حضرت سقا(عليه السلام)

رفتی و این ماجرا را تا فصل آخر ندیدی

عبّاس من! دیدی امّا مانند خواهر ندیدی

آن صورت مهربان را ، محبوب هر دو جهان را

وقتی غریبانه می رفت بی یار و یاور ندیدی

آری در آوردن تیر بی دست از دیده سخت است

امّا در آوردن تیر از نای اصغر ندیدی

حیرانی یک پدر را با نعش نوزاد بر دست

یا بُهت ناباوری را در چشم مادر ندیدی

شد پیش تو ناامیدی تیر نشسته به مشکت

مثل من اطراف عشقت انبوه لشکر ندیدی

بر گودی سرد گودال خوب است چشمت نیفتاد

چون چشم ناباور من دستی به خنجر ندیدی

مجنونی امّا برادر مجنون تر از من کسی نیست

آخر تو بر خاک صحرا لیلای بی سر ندیدی

"قاسم صرّافان"

حضرت سقا(عليه السلام)

حضرت سقا(عليه السلام)

ملائک در حضورت در سپاسند

به وقت یاد تو سرمست یاسند

نه تنها در زمین در آسمانها

تو را بابالحوائج میشناسند

 

"جواد حيدري"

حضرت سقا(عليه السلام)

حضرت سقا(عليه السلام)

مشک برداشت که سیراب کند دریا را

رفت تا تشنگیاش آب کـند دریا را

آب روشن شد و عکـس قمر افتاد در آب

ماه میخواست که مهتاب کند دریا را

تشنه میخواست ببیند لـب او را دریا

پس ننوشید که سیراب کند دریا را

کوفه شد علقمه، شقّ القمری دیگر دید

ماه افتاد که محراب کند دریا را

تـا خجالت بکشد، سرخ شود چهره آب

زخم میخورد که خوناب کند دریا را

ناگهان موج برآمد که رسید اقیانوس

تا در آغوش خودش خواب کند دریا را

آب مهریّه ی گل بود والّا خـورشید

در توان داشت که مرداب کند دریا را

روی دست تو ندیده است کسی دریا را

چون خدا خواست که نایاب کند دریا را

"سید حمید رضا برقعی"

 

حضرت سقا(عليه السلام)

حضرت سقا(عليه السلام)

کیست این کز لب دیوار من آویخته زلف

تاک­وش، شیشه به دست، از همه سو ریخته زلف

کیست این راز پریشانی من، در موهاش

تکیه­گاه سر شوریده من، بازوهاش

کیست این عطر غزل می­وزد از پیرهنش

ای صبا مرحمتی کن بشناسان به منش

این که می­خندد و می­خواند و می­رقصد و مست

می­رود بوی خوش پیرهنش دست به دست

نازپرداز همه ناز فروشان زمین

ساقی اما، ز همه تشنه­لبان تشنه­ترین

نشأت افزای دل و جان خماران مستیش

دستگیر همه خسته­دلان بیدستیش

کیست این سروقدِ تشنه­لبِ مشک به دوش؟

اینکه بی ­اوست چراغ شب مستان خاموش

اینکه آتش لب و دریا دل و مشکین کُلَه است

کیست این شب همه شب ماه شب چارده است؟

گره وا کردن از آن زلف سیه، لازم نیست

حتم دارم که به جز ماه بنی­هاشم نیست

"دارم از زلف سیاهش گله چندان که مپرس

که چنان زو شده ام زار و پریشان که مپرس"

 

"سعيد بيابانكي"

حضرت سقا(عليه السلام)

حضرت سقا(عليه السلام)

عطش ازخشکی لبهای تو سیراب شده

آب از هرم ترک های لبت آب شده

بعد از آن که تو لب تشنه عطش را کشتی

تشنه لب ماندن ساقی همه جاباب شده

بعد افتادن عکس تو درآیینه ی آب

برکه از شوق رخت خانه ی مهتاب شده

این فرات است که از دردغمت  ای دریا!

بس که پیچیده به خود یکسره ، گرداب شده

تب و تاب حرم ازتشنگی و گرما نیست

دل اهل حرم از داغ تو بی تاب شده

تیرها رو به سوی چشم تو خواندند نماز

همه گفتند که ابروی تو محراب شده

صحنه ای که کمرکوه شکست ازغم آن

عکس تیری ست که در دیده ی تو قاب شده

"محسن عرب خالقی"

 

حضرت سقا(عليه السلام)

حضرت سقا(عليه السلام)

از هیبت قد کشیده ات می ترسند

 ز خشم میان دیده ات می ترسند

 عباس ، به پهلوانی ات قسم این لشکر

 حتی  ز سر بریده ات می ترسند ...

 

"مهدي صفي ياري"

 

حضرت سقا(عليه السلام)

حضرت سقا(عليه السلام)

تا ساغــــــر وصـل را به دستش دادند             

 چندی ز پی نظــــــــاره اش استادند

دیدند دو دست او پی سجده ی شکر              

از شانه جــدا شده به خـــــاک افتادند

 

"سعيد سليمان پور ارومي"

حضرت سقا(عليه السلام)

حضرت سقا(عليه السلام)

هرکس که باتو بوده اگر با تو هست ماند

دنیا تورا نداشت که اینگونه پست ماند

چون روز روشن است که پیروز جنگ کیست

بر قلب دشمنان تو داغ شکست ماند

 در زیر رقص تیغ تو دراوج کار زار

هرکس که ایستاد،نه،هرکس نشست ماند

سر رابه صخره ها زده هرروز علقمه

یک عمردر هوای تو اینگونه مست ماند

حق می دهم به آب اگر جزر و مد کند

بعداز تو کم کسی ست که یکتا پرست ماند

هرآدمی زرفتن خود ردّ پا گذاشت

اما چرا ز رفتن تو ردّ دست ماند؟

"مهدی رحیمی"

 

حضرت سقا(عليه السلام)

حضرت سقا(عليه السلام)

ماهم محل به رفعت هفت آسمان نداد

از راه نخل رفت و کسی را نشان نداد

او را امان رسید و امانم برید و رفت

عباس من به نامه ی دشمن امان نداد

دشمن درست گفت که قرآن پاره ای ست

این دست ها که دست به این و به آن نداد

من بر سر جنازه ی خود گریه می کنم

چون من کسی  نمُرد و در این دشت جان نداد

زین ره که رفته ای چه کند زینب عزیز ؟

خواری ز ره رسید و به معجر امان نداد

"محمّد سهرابی"

حضرت سقا(عليه السلام)

حضرت عباس(عليه السلام)

چون زل زدن آخر شیری به شکارش

در بین دو ابرو گِرهی خورده به کارش

آن تیر که رفته ست گره را بگشاید

خود نیز گره خورده به چشمان خمارش

از دور حرم ماه پریشان طرف آب

خارج شده از محور دوّار مدارش

من در عجبم ماه چرا در وسط روز

بر آینهی علقمه افتاده گذارش

تذهیب دو تا چشم و دو ابروی معلّی

قرآن به سخن آمده با نقش و نگارش

طوفان مهیبی ست که تا چشم ببیند

تیر است که از دور می آید به مهارش

بی دست و سر و چشم ولی باز می آید

انگار که با مرگ به هم خورده قرارش

"مهدی رحیمی"

 

حضرت سقا(عليه السلام)

حضرت سقا(عليه السلام)

چشمان خیس علقمه امواج رود بود

آن روز رود، شاهد کشف و شهود بود

آن روز سرخ، علقمه محراب کوفه شد

در دست ابن ملجم میدان، عمود بود

از شوق سجده صالح دین از فراز اسب

بر خاک سبز کرب و بلا در سجود بود

شکر خدا که راه تماشا گرفت خون

آخر هنوز صورت مادر کبود بود

این قصّه آب می خورد از چشم شور ماه

نسبت به ماه طایفه از بس حسود بود

"سیّد حمیدرضا برقعی"

حضرت سقا(عليه السلام)

حضرت سقا(عليه السلام)

 این جوان کیست که در قبضه او طوفان است

آسمان زیر سم مرکب او حیران است

پنجه در پنجه آتش فکند گاه نبرد

دشت از هیبت این واقعه سرگردان است

مشک بر دوش فکنده است و دل را در مشت

کوه مردی که همه آبروی میدان است

تا که لب تشنه نمانند غریبان امروز

می رود در دل آتش به سر پیمان است

این طرف کوه جوانمردی و ایثار و شرف

روبرو قوم جفا پیشه و سنگستان است

صف به صف می شکند پشت سپاه شب کیش

آذرخشی است که غرنده تر از شیران است

خبره بر خیمه زینب شده و می نگرد

کودکی را که تمامی عطش و گریان است

سمت خون علقمه در آتش و در سمت عطش

خیمه ها شعله ور و بادیه اشک افشان است

این که بر صفحه پیشانی او حک شده است

آیه هایی است که از سوره الرحمن است

"جلیل دشتی مطلق"

حضرت سقا(عليه السلام)

حضرت سقا(عليه السلام)

چو دید تشنه ی لب های خشک او دریاست

به آب خیره شد و ناله اش زدل برخواست

که آب! از چه نگر دیدی ازخجالت آب؟

تو موج می زنی و تشنه یوسف زهراست

ز یک طرف تو زنی نعره از جگر در بحر

ز یک طرف به حرم بانگ العطش بر پاست

قسم به فاطمه هرگز تو را نمی نوشم

که در تو عکس لب خشک سید الشهداست

ز خون دیده ی من روی موج بنویسید

که از تمامی اطفال تشنه تر سقّاست

خدا گواست که با چشم خویشتن دیدم

سکینه را که لبش خشک و دیده اش دریاست

درون بحر همه ماهیان به هم گویند

حسین تشنه و سیراب وحشی صحراست

نوشته اند به لب­های خشک من ز ازل

که تشنه کام گذشتن ز بحر شیوه ی ماست

ز شیر خواره برایت پیام آوردم

پیام داده که: ای آب غیرت تو کجاست؟

صدای نعره ی دریا به گوش جان بشنو

که موج آب هم این طرفه بیت را گویاست

سلام خالق منّان سلام خیرالنّاس

سلام خیل شهیدان به حضرت عبّاس

"غلام­رضا سازگار"

 

حضرت سقا(عليه السلام)

حضرت سقا(عليه السلام)

جواب رد دادي خاندان مادريَت را

كه آشكار كنی غيرت برادریَت را

عمو تو باشي و اهل حرم جواب نگيرند؟

فرات منتظر است اقتدار حيدريَت را

كسی نديد كه يك لحظه هم بروز ندادی

در آن شكوه عقابی دل كبوتريَت را

اگرچه كينه ی آن قوم، خون پاك تو را ريخت

زبان گشود عرب قصّه ی دلاوريَت را

چنان حسين ز پاكان هاشمی است نژادت

اگر قبول نكردي دمي برابریَت را

تو ماه، ماهِ بنيهاشمي كه دختر خورشيد

همان نخست پذيرفته بود مادريَت را

"مهدي فرجی"

 

حضرت سقا(عليه السلام)

حضرت سقا(عليه السلام)

راه من ، از کثرت دشمن ، زهر سو بسته بود

داغها پی در پی و غم ها به هم پیوسته بود

 

بس که از میدان ، درون خیمه ، آوردم شهید

بود سرتاپای من خونین و زینب خسته بود

 

هر شهیدی ، شاهکاری داشت در اینجا ، ولی

کارهایت ای برادر جان همه برجسته بود

 

تا به سوی خیمه برگردی مگر با مشگ آب

جام در دستش رقیه ، منتظر بنشسته بود

 

من تک و تنها ، گشودم راه قربانگاه تو

گرچه دشمن ، هر زمان ، در هر طرف ، یک دسته بود

 

بر زمین افتاده دیدم پیکرت را غرق خون

مشگ خالی و دو دست و پرچمی بشکسته بود

 

پشت من ، از داغ جانسوزت ، برادر جان شکست

چون که رکن نهضتم ، بر همتت وابسته بود

 

هر چه کوشیدم ، که در بر گیرمت ، ممکن نشد

بس که دشمن ، جمله اعضایت ، زهم بگسسته بود

 

خواستم ، آن گه ببندم چشمهایت را اخا

لیک پیش از من عدو با تیر چشمت بسته بود

 

ناله عباس را تا دشمن او نشنود

گریه اش ، در وقت جان دادن "حسان" آهسته بود

 

"حبيب الله چايچيان"

حضرت سقا(عليه السلام)

حضرت سقا(عليه السلام)

نام تو که عشق ناب دارد عباس (ع)

خاصیت آفتاب دارد عباس (ع)

ماتشنه  یک جرعه سخاوت هستیم

مشک تو هنوز آب دارد عباس(ع)

 

"علي اكبر رشيدي"

حضرت سقا(عليه السلام)

حضرت سقا(عليه السلام)

داری به یک فرات بدل میکنی مرا

 مضمون صد شریعه غزل میکنی مرا

 

من عمق بی کسی تو را درک میکنم

 وقتی شبیه مشک بغل میکنی مرا

 

پیش تو هیچ مشکلی آنقدر سخت نیست

 در ظرف چند ثانیه حل میکنی مرا

 

اینقدر در مدار خودت دور من مگرد

 داری در این مدار ، زحل میکنی مرا

 

اظهار ضعف میکنی و خاک بر سرم

 داری خدای عز و جل میکنی مرا

 

صبح است ساقیا و تو آیا به یک نگاه

 مهمان دو پیاله عسل میکنی مرا؟

 

"شيخ رضا جعفري"

حضرت سقا(عليه السلام)

حضرت سقا(عليه السلام)

افتاد دست بلندي ، مشكي كه خالي خالي

 پيش نگاه شريعه ، در همين جا ، اين حوالي

 

ظرفيت چشم او را ، كيفيت اين سبو را

 هرگز نخواهيد فهميد اي ظرف هاي سفالي

 

اينجا همه تشنه هستند ، اين واقعيت ندارد

 اين حرف ها را در آورد از خود فرات خيالي

 

خوردن ندارد بگوييد ، اين ميوه آبي ندارد

 كي ديده سيراب گردد ، لب تشنه از مشكِ كالي

 

ديگر نمانده عمودي در خيمه ات تا بخيزي

 دستي نمانده برايت تا چشم خود را بمالي

 

تو دست دادي و جايش يك مُشتِ پُر را خريدي

 پس بالهايت گرانند بايد به بالت ببالي

 

گفتي برادر بيايد اين بوي سيب از حسين است

 چشمي نداري ببيني : آمد ولي با چه حالي

 

گفتند : آيا عمو رفت ، گفتند و آنقدر گفتند

 شايد جوابي بگيرند اين جمله هاي سئوالي

 

ديدم قيامت بپا شد چشمي به حرف آمد و گفت :

 اينجا همه آب خوردند از دستهاي زلالي

 

بعد از تو بايد بخشكد اندام هرچه كه درياست

 بعد از تو بايد ببارد اين آسمان ، خشكسالي

 

تو سفره كردي دلت را تا ما گرسنه نباشيم

 ما غافلان باز هر روز دنبال نان حلالي

 

"شيخ رضا جعفري"

حضرت سقا(عليه السلام)

حضرت سقا(عليه السلام)

ای عاشقان ای عاشقان عالم سراپا ناز شد

 سیمرغ قاف عشق را هنگامه پرواز شد

 

زاسرار خلقت بهر ما افشا هزاران راز شد

 کلک جهان آرای حق آماده اعجاز شد

 

از فرط شادی و شعف عفو گنه آغاز شد

 باب الحوائج امد و درهای رحمت باز شد

 

ساقی بیاور جام می چون اشجع الناس آمده

 عاشوریان را مژده ده بر گو که عباس آمده

 

از دامن ام البنین ماهی به یثرب سر زده

 کز حسن رویش طعنه ها  بر خسرو خاور زده

 

پهلو به پهلوی علی مانند شیر نر زده

 گلبوسه ها بر دست او داماد پیغمبر زده

 

از بهر یاری حسین تکبیر از دل بر زده

 پرچم علیه دشمنان بر قله باور زده

 

ساقی بیاور جام می چون اشجع الناس آمده

 عاشوریان را مژده ده بر گو که عباس آمده 

 

سرچشمه اب بقا جوشد ز چشم مست او

 گردد فدائی حسین از چشم مستی هست او

 

عفو گناه ما کند خالق به ناز شصت او

 دل بر حسینش بسته او نازم به بند و بست او

 

هستی دهد در راه حق هستی شود پا بست او

 تا دین نیفتد از بها افتد ز پیکر دست او

 

ساقی بیاور جام می چون اشجع الناس آمده

 عاشوریان را مژده ده بر گو که عباس آمده

 

او آمده تا خویش را سر مست شیدایی کند

 کز مستی و شیدایی اش بر خلق آقائی کند

 

در کربلای پر بلا جنگی تماشایی کند

 در خدمت پیر عطش لب تشنه سقایی کند

 

صد ها هزاران درد را درمان ایمائی کند

 زانفاس گرم خویشتن کار مسیحائی کند

 

ساقی بیاور جام می چون اشجع الناس آمده

 عاشوریان را مژده ده بر گو که عباس آمده

 

از روز اول مایه عز و وقار زینب است

 در کربلای پر بلا او پاسدار زینب است

 

در موقع اندوه و غم او غمگسار زینب است

 اهل حرم را محرم و آئینه دار زینب است

 

پشت و پناه  و همدم و همکار و یار زینب است

 هر جا که نام زینب است او در کنار زینب است

 

ساقی بیاور جام می چون اشجع الناس آمده

 عاشوریان را مژده ده بر گو که عباس آمده

 

پرچم فراز دین حق پرورده مولاست او

 چون در شجاعت رهبری بی باک و بی پرواست او

 

همسنگر آزادگی با یوسف زهراست او

 باب الحوائج در جهان بر خلق ما فیهاست او

 

غیرت بسان قطره و در مرتبت دریاست او

 ناموس حق را حامی و غارتگر دلهاست او

 

ساقی بیاور جام می چون اشجع الناس آمده

 عاشوریان را مژده ده بر گو که عباس آمده

 

باشد حسین فاطمه چون شمع و او پروانه اش

 جان می کند ایثار او  چون او بود جانانه اش

 

کرب و بلا میخانه و او ساقی میخانه اش

 حق از می قالوا بلی پر می کند پیمانه اش

 

آب فرات آمد به جوش از نعره مستانه اش

 ازاد مردی زنده شد  از همت مردانه اش

 

ساقی بیاور جام می چون اشجع الناس آمده

 عاشوریان را مژده ده بر گو که عباس آمده

 

"ژوليده نيشابوري"

حضرت اباالفضل(عليه السلام)

حضرت سقا(عليه السلام)

بايد حسين دم بزند از فضائلت

 وقتي حسيني است تمام خصائلت

 

تعبيرهاي ما همه محدود و نارساست

 در شرح بيکراني اوصاف کاملت

 

بي شک در آن به غير جمال حسين نيست

 ئينه اي اگر بگذاري مقابلت

 

اي کاشف الکروب عزيزان فاطمه

 غم مي بري ز قلب همه با شمائلت

 

در آستانة تو گدايي بهانه است

 دلتنگ ديدن تو شده باز سائلت

 

با زورق شکستة دل سال هاي سال

 پهلو گرفته ايم حوالي ساحلت

 

بي شک خدا سرشته تو را از گل حسين

 سقاي با فضيلت و دريا دل حسين

"مهدي رحيمي"

"شعر كامل در ادامه مطلب"

ادامه نوشته

مرثيه حضرت علي اكبر(عليه السلام)

حضرت علي اكبر(عليه السلام)

من آن پدرم کز پسرم دست کشیدم

صبحم زستاره سحرم دست کشیدم

شد روز جهان از نظرم تیره تر ازشب

آنجا که زنور بصرم دست کشیدم

دربادیه عشق زطوفان حوادث

من از شجر و از ثمرم دست کشیدم

با خون جگر این گهر افتاد به دستم

وز موج بلا از گهرم دست کشیدم

از داغ ابوالفضل گرفتم به کمر دست

با داغ علی از جگرم دست کشیدم

همراه سفر بود مرا در سفر عشق

افسوس که از هم سفرم دست کشیدم

آثار شهادت به رخش دیدم و مردم

وقتی به به جبین پسرم دست کشیدم

"سیدرضا مؤید"

مدح،مرثيه حضرت علي اكبر(عليه السلام)

حضرت علي اكبر(عليه السلام)

یم فاطمی در سرمدی، گل احمدی، مه هاشمی

ز سرادقات محمدی طلعت ظهور جلالتی

به سما قمر، به نبی ثمر، به فاطمه در ، به علی گهر

به حسن جگر، به حسین پسر چه نجابتی چه اصالتی

به ملک مطاع ، به خدا مطیع ، به مرض شفا به جزا شفیع

چه مقام بندگیش منیع به چه بندگی و اطاعتی

خم زلف او چه شکن شکن به مثال نقرة فام تن

سپری به کتف و کفن به تن به چه قامتی چه قیامتی

ز جلو نظر سوی قبله گه ، ز قفا نظر سوی خیمه گه

که نموده شه به قدش نگه ، به چه حسرتی و چه حالتی

ز قفا دو زن شده نوحه گر، یکی عمه گفت و یکی پسر

که نما به جانب ما نظر، به اشارتی و نظارتی

مرثيه حضرت علي اكبر(عليه السلام)

حضرت علي اكبر(عليه السلام)

خواهم اگر به آن قد و بالا ببینمت

باید تو را به وسعت صحرا ببینمت

تکه به تکه جسم تو را جمع کردم و

می چینمت به روی عبا تا ببینمت

حالا که تیر خورده و پهلو گرفته ای

پیغمبرم ... به کسوت زهرا ببینمت

خوبست اینکه حداقل مادر تو نیست

ورنه چگونه در بر لیلا ببینمت

جان کندن مرا به تمسخر گرفته اند

پیش بساط خنده اینها ببینمت

ترسم ز عمه بود بیاید... که آمده

حالا من عمه را ببرم ... یا ببینمت؟!

تشنه نرفته است ز خون تو دشنه ای

باید به نیزه ها نگرم تا ببینمت

 

"محمد علی بیابانی"

مدح،مرثيه حضرت علي اكبر(عليه السلام)

حضرت علي اكبر(عليه السلام)

ناگهان قلب حرم وا شد و یک مرد جوان

مثل تیری که رها می شود از دست کمان

خسته از ماندن و آماده رفتن شده بود

بعد یک عمر رها از قفس تن شده بود

مست از کام پدر بود و لبش سوخته بود

مست می آمد و رخساره برافروخته بود

روح او از همه دل کنده ، به او دل بسته

بر تنش دست یدالله حمایل بسته

بی خود از خود ، به خدا با دل و جان می آمد

زیر شمشیر غمش رقص کنان می آمد

یاعلی گفت که بر پا بکند محشر را

آمده باز هم از جا بکند خیبر را

آمد ، آمد به تماشا بکشد دیدن را

"حميدرضا برقعي"

"شعر كامل در ادامه مطلب"

ادامه نوشته

مرثيه حضرت علي اكبر(عليه السلام)

حضرت علي اكبر(عليه السلام)

از غمت لاله صفت خون شده ای گل دل من

سوخت از برق حوادث همه ی حاصل من

ای جوان بر سر نعش تو ز جان سیر شدم

آخر این غصه کند رخنه در آب و گل من

رو به روی تو نهم بلکه دل آرام شود

چه کنم هر چه کنم حل نشود مشگل من

نوح کو تا که بیاید نگرد طوفان را

که کنار لب خشک تو شده ساحل من

بهر قتلم دگر این نیزه و شمشیر چرا

که همین داغ جگر سوز شود قاتل من

بین ما و تو جدائی اگر افتاد چه غم

که شود تا به ابد در بر تو منزل من

کس ندانست چه بگذشت به من جز زینب

دید چون خون جگر گشته روان از دل من

 

"پور صاعقه"

مرثيه حضرت علي اكبر(عليه السلام)

حضرت علي اكبر(عليه السلام)

میـان هـلهـله گـم کـرده ام صدایت را

و بــاد بـرده از ایـن دشـت ردّ پایت را

برای اینکه به من جات را نشان بدهی

به زور سعـی نکن بشنوم صدایت را

که رقص آن همه شمشیرهای خون آلود

در آن مـیانه نـشان می دهند جایت را

علی به خاطر من چـشـم هات را وا کـن

مگـر بــمـیـرم و باور کنم عزایت را

دلـم شـبـیه وجـود تـو پاره پاره شده

گرفـته سرخی خون روی با صفایت را

تـمـام زخـمـی و پـیش پـدر نمی نالی

بنازم ایـن هـمه خودداری و حیایت را

خـدا مگـر به من آغوش چند تا بدهد

که تا بـغـل بکـنم تکه تکه هایت را

چـقــدر تـلخ و غـریـبانه تجربه کردم

به محـض دیدن تـو درد بـینهایت را

 

"علی اصغر ذاکری"

مرثيه حضرت علي اكبر(عليه السلام)

حضرت علي اكبر(عليه السلام)

زود آمدم کنار تو اما چه دیر شد

بابای داغٍ مرگ جوان دیده پیر شد

کامم هنوز تشنه ی آن کام تشنه بود

اما لب تو چشمه ی خون کویر شد

سنگینی زره به تنت ماند و آهنش

در زیر پای این همه ضربه حریر شد

قسمت شدست میوه ی  من قسمتت کنند

جسمت نصیب نیزه و شمشیر و تیر شد

هر گوشه گوشه ای، همه جا پیکر تو هست

بیخود نبود اینکه دلم گوشه گیر شد

دستت کجاست تا که بلندم کند مرا

افتاده ام به پای تو جانم اسیر شد

فکری به حال معجر عمه بکن که باد

با ناله های زخمی من هم مسیر شد

باید هزار مرتبه بعد از تو کشته شد

باید که دست شست ز دنیا و سیر شد

 

"محمد امین سبکبار"

مرثيه حضرت علي اكبر(عليه السلام)

حضرت علي اكبر(عليه السلام)

چون تو ای لاله در این دشت گلی پرپر نیست

و از این پیر جوانمرده،کمانی تر نیست

 

دست و پاپی، نفسی، نیمه نگاهی، آهی

‏غیر خونابه مگر ناله در این حنجر نیست

 

در کنار توام و باز به خود می­گویم

نه حسین، این تن پوشیده ز خون اکبر نیست

 

هرکجا دست کشیدم ز تنت گشت جدا

‏از من آغوش پُر و از تو تنی دیگر نیست

 

دیدنی گشته اگر دست و سر و سینه تو

دیدنی تر ز من و خنده آن لشکر نیست

 

استخوان­های تو و پشت پدر، هر دو شکست

‏باز هم شکر کنار من و تو مادر نیست

 

"حسن لطفي"