مرثيه حضرت رقيه(سلام الله عليها)

حضرت رقيه(س)

 

غروب و بغض و خرابه كنار يك ديوار

نشسته ام و تو را گريه كرده ام بسيار

 

به روي خاك خرابه تو را كنم تصوير

كه دست دختركي را گرفته اي انگار

 

به خواب من چو ميايي بيار دستت را

بيا و خواب و مرا با خودت ببر اين بار

 

دلم گرفته تر از عصر هاي اين شهر است

و سينه تنگ تر از كوچه هاي نا هنجار

 

نگو كه خسته و بيمار و بي پرستاري

ببر تو دختر خود را به مادرت

مرثيه حضرت رقيه(سلام الله عليها)

 حضرت سه ساله

تو میان طشت جاخوش کرده ای بابا - ولی

 

من برای دیدنت بالا و پایین می پرم

 

من تقلا کردن ام بی فایده ست پاشو ببین

 

حال دیگر گشته ام مانند زهرا مادرم

 

یاد داری آمدم من پابه پای نیزه ات ؟؟

 

یاد داری تو کبودی های روی پیکرم ؟؟

 

هرچه من اصرار کردم تازیانه می زدند

 

ناگزیر از چادر عمه گرفتم بر  سرم

 

در میان کوچه و بازار شهر شام بود

 

بر سرش میکرد طفلی شاد و خندان معجرم

 

هرچه بوده مطرب و رقاصه اینجا آمده

 

شادمانی میکنند در پیش چشمان ترم

 

در میان بزم عیش و نوش جای تو نبود

 

خیزران- دندان تو - هرگز نمیشد باورم

 

بی حیایی داد میزد با اجازه یا امیر

 

باخودم آن  دختر شیرین زبان را می برم

 

"عليرضا خاكساري"

مرثيه حضرت رقيه(سلام الله عليها)

حضرت رقيه(س)

گرديد فلك و اله و حيران رقيه

گشته خجل او از رخ تابان رقيه

 

 

آن زهره جيينى كه شد از مصدر عزت

جبريل امين خادم و دربان رقيه

 

هم وحش و طيور و ملك و عالم و آدم

هستند همه ريزه خور خوان رقيه

 

 

خواهى كه شود مشكلت اندر دو جهان حل

دست طلب انداز به دامان رقيه

 

 

جن و ملك و عالم و آدم همه يكسر

هستند سر سفره احسان رقيه

 

 

كو ملك يزيد و چه شد آن حشمت و جاهش

اما بنگر مرتبت و شان رقيه

 

 

يك شب ز فراق پدرش گشت پريشان

عالم شده امروز پريشان رقيه

 

 

ديدى كه چسان كند ز بن كاخ ستم را

در نيمه شب آن دل سوزان رقيه

 

مرثيه حضرت رقيه(سلام الله عليها)

حضرت رقيه(س)

دوباره از سقيفه دست آن ظالم برون آمد

كه مثل مادرم زهرا ز سيلى پاره شد گوشم

 

من آن شمعم كه آتش بس كه آبم كرد، خاموشم

همه كردند غير از چند پروانه ، فراموشم

 

اگر بيمار شد كس گل برايش مى برند و من

به جاى دسته گل باشد سر بابا در آغوشم

 

پس از قتل تو اى لب تشنه آب آزاد شد بر ما

شرار آتش است اين آب بر كامم ، نمى نوشم

 

تو را بر بوريا پوشند و جسم من كفن گردد

به جان مادرت هرگز كفن بر تن نمى پوشم

 

دوباره از سقيفه دست آن ظالم برون آمد

به ضرب تازيانه ، قاتلت مى كرد خاموشم

 

فراق يار و سنگ اهل شام ، و خنده دشمن

من آخر كودكم ، اين كوه سنگين است بر دوشم

 

نگاه نافذت با هستى ام امشب كند بازى

گه از تن مى ستاند جان ، گه از سر مى برد هوشم

 

"حاج غلامرضا سازگار"

 

 

مرثيه حضرت رقيه(سلام الله عليها)

حضرت رقيه(س)

مرا كه دانه اشك است دانه لازم نيست

به ناله انس گرفتم ، ترانه لازم نيست

 

ز اشك ديده به خاك خرابه بنوشم

به طفل خانه به دوش ، آشيانه لازم نيست

 

نشان آبله و سنگ و كعب نى كافى است

دگر به لاله رويم نشانه لازم نيست

 

به سنگ قبر من بى گناه بنويسيد

اسير سلسله را تازيانه لازم نيست

 

عدو بهانه گرفت و زد و به او گفتم

بزن مرا كه يتيمم ، بهانه لازم نيست

 

مرا ز ملك جهان گوشه خرابه بس است

به بلبلى كه اسير است لانه لازم نيست

 

محبتت خجلم كرده ، عمه دست بدار

براى زلف به خون شسته ، شانه لازم نيست

 

به كودكى كه چراغ شبش سر پدر است

دگر چراغ به بزم شبانه لازم نيست

 

"حاج غلامرضا سازگار"

مرثيه حضرت رقيه(سلام الله عليها)

بي بي سه ساله

تا شعله هجران تو خاموش کنم

بر آتش دل ز صبر، سرپوش کنم

 

بسیار بکوشیدم و نتوانستم

یک لحظه غم تو را فراموش کنم

 

ای کاش، دمی دهد امانم این اشک

تا نقش تو را به دیده منقوش کنم

 

آخر چه شود، شبی به خوابم آیی

تا جام محبت تو را نوش کنم

 

بنشینی و در برت، مرا بنشانی

تا زمزمه نوازشت گوش کنم

 

گر بار دگر مرا در آغوش کشی

صد بوسه بر آن دست و بر و دوش کنم

 

سجاده تو، که می‌دهد بوی تو را

برگیرم و بوسم و در آغوش کنم

 

چون درد فراق تو، ز حد درگذرد

زین عطر تو قلب خویش، مدهوش کنم

 

از حمله غارت به دلم آتشهاست

این داغ، عیان، ز لاله ای گوش کنم

 

گویند به من، یتیم غارت زده ام

زآن چشمه چشم خویش پرجوش کنم

 

دیگر اگر ای پدر نخواهی برگشت

برخیزم و پیکرم سیه پوش کنم؟

 

این داغ حسین، جاودان است حسان

هرگز نتوان به اشک، خاموش کنم

 

"حبيب الله چايچيان(حسان)"

گودال

يا مقتع الاعضا

انگار که ختم غائله می کردند

با حکم امیر ولوله می کردند

باچکمه و یاکه اسب تازه نفسی

بر روی تن تو هروله می کردند

یک عده ی هرزه ، لاابالی ، رقاص

بالای سر تو هلهله می کردند

یک عده که از فرات بر میگشتند

آب تعارف شمر و حرمله می کردند!

یک عده ی بی شرف ، لجن ، بی ناموس

ناموس تو را به سلسله می کردند

کعب نی و تازیانه و سر نیزه

آماده برای قافله می کردند

ای کاش برای حفظ حرمت ها هم

تعیین حدود فاصله می کردند

در شام کسانیکه سرت چرخاندند

از شمر تقاضای صله می کردند

 

"عليرضا خاكساري"

خواهشا حق روضه ادا شود

ورود اسرا

ورود اسرا

رحمی کن آتشی به سراپای ما مریز

 یا لا اقل به صورت مینای ما مریز

آتش بیار معرکه بس کن دوباره باز

خاری به پای کوچک زهرای ما مریز

با کعب نی و یا ته نیزه و یا غلاف

برگ و بر صنوبر رعنای ما مریز

از روی بام خانه ی خود سنگ پشت سنگ

برچشم زخم خورده ی سقای ما مریز

وقت عبور قافله خاکستر تنور

روی سر پیمبر عظمای ما مریز

با سوت و رقص شادی و با هلهله ، نمک

بر روی زخم  عمه ی تنهای ما مریز

****

ته مانده ی شراب خودت را حیا کن و

روی سر بریده ی بابای ما مریز

 

"عليرضا خاكساري"