مرثيه حضرت مسلم(ع)

حضرت مسلم ابن العقيل(عليه السلام)

 از اين كوفه از اين مردم از اين تقدير ميترسم

من از اين آسمان تيره و دلگير ميترسم

 

ز دست ناله هاي من شكسته قلب هر سنگي

من از اين ناله و دل هاي بي تأثير ميترسم

 

از اين شهري كه هر كوچه پر از خار و پر از سنگ است

از آن بانو كه خواهد رفت در زنجير ميترسم

 

به ياد قامت اكبر كه مثل سرو ميماند

از اين بازار گرم نيزه و شمشير ميترسم

 

سه شعبه ساختند اينجا به قدّ و قامت اصغر

از اين تشبيه وحشتناك از اين تشبيه ميترسم

 

تجسم ميكنم زينب اگر اينجا رسد اي واي

من آن حتك حرمت ها از اين تحقير ميترسم

 

"موسي عليمرادي"

مرثيه حضرت مسلم(ع)

  سفير دل خسته

اینجا دگر از بیعت و یاری خبری نیست

 دیگر خبر از لشگر چندصد نفری نیست

 وقتی که بیایی ز سفیرت اثری نیست

 از او زره و خود و عبا و سپری نیست

 

 کوفه ست و همین عاقبت بیعت شان هست

 یک ساعته غارت بکنند عادت شان هست

"عليرضا خاكساري"

ادامه نوشته

مرثيه حضرت مسلم(ع)

حضرت مسلم(عليه السلام)

 دل من بر سر اين دار صفايي دارد

وه كه اين شهر چه بام و چه هوايي دارد

 

خانه پير زني خلوت زاويه ي من

هركه شد وحي به او غار حرايي دارد

 

شب كه شد داد زدم كوفه ميا كوفه ميا

مرغ حق در دل شب صوت رسايي دارد

 

پيكرم تا به زمين خورد صدا كرد حسين

شيشه از بام كه افتاد صدايي دارد

 

پشت دروازه مرا فاتحه اي  مهمان كن

تا بدانند كه اين كشته خدايي دارد

 

هم سرم بي بدن و هم بدنم بي كفن است

حالم از قسمت آينده نمايي دارد

 

در سر بي بدنم هست هزاران نكته

سوره ما نيز بسم الله و بايي دارد

 

ديد خورشيد كه در بردن اين نامه شدم

دست بر دامن هر ذره كه پايي دارد

 

"شيخ رضا جعفري"

مرثيه حضرت مسلم(ع)

سفير الحسين

 گر بر سر دارم خبر از يار بياريد

بر كشته ي من،جان دگر بلر بياريد

 

آريد اگر مژده از آن نرگس بيمار بياريد

بهر دل بيمار پرستار بياريد

 

با آن كه گل باغ وفا بوي نكرديد

بر من خبر از آن گل بي خار بياريد

 

بيهوده مرا سنگ زنيد از در و از بام

من عاشق جان باخته ام دار بياريد

 

خواهيد اگر عاقبت عشق ببينيد

فردا چو شود،روي به بازار بياريد

 

"حاج علي انساني"

 

مرثيه حضرت مسلم(ع)

حضرت مسلم ابن عقيثل(ع)

 

كوفه ميا به كانون بسته ات برگرد

به سوي شهر به هجران نشسته ات برگرد

اگر به نيمه راهي تو را دهم سوگند

به جان مادر پهلو شكسته ات برگرد

*********

چرا تو منصرف از اين سفر نميگردي؟!

چرا به جاي دگر رهسپر نميگردي؟!

در اين ديار علي كش ميا كه مثل پدر

دگر به شهر مدينه تو بر نميگردي

 "زوليده"

مرثيه حضرت مسلم(ع)

سفير دلخسته

آخر كار حسين شهره بازار شدم

چشم  من سوي تو و مقصد انظار شدم

 

آسمان مني و تا كه شوم رهسپرت

بي سبب نيست اگر رو به سوي دار شدم

 

كاش حالا كه نوشتم تو بيايي بودم

آرزو بر دل آن لحظه ديدار شدم

 

چشم اميد مرا بود كه بيايي به برم

عاقبت تاج سرم يكه و بي يار شدم

 

اشك در هجر تو مي ريختم و طعنه زدند

نيستي تا كه ببيني كه چه آزار شدم

 

هلهله كردن اين قوم مرا ريخت به هم

نگران تو و آن لحظه دشوار شدم

 

طوعه اي بود در اينجا كه به من آب دهد

بهر خشكي لب تست،چنين زار شدم

 

"امير حسين بايرامي"

مرثيه حضرت مسلم(ع)

حضرت مسلم(ع)

كوفي چه پست و كوفه عجب بي وفا شده

مهمان كوفه دربدر كوچه ها شده

 

طوعه!سر تو باد سلامت بيا ببين

لب تشنه ميهمان عزيزت فدا شده

 

هاني كجاست تا نگرد بين كوچه ها

مهمان او تنش سپر سنگ ها شده

 

اي دوستان به دختر مسلم خبر دهيد

گوييد كوفه بر پدرت كربلا شده

 

"حاج غلامرضا سازگار"

مرثيه حضرت مسلم(ع)

  حضرت مسلم(عليه السلام)

چه كنم؟نامه نوشتم كه بيايي كوفه

كاش برگردي از اين راه و نيايي كوفه

 

بين يك كوچه باريك گرفتار شدم

كرده بر پا چو مدينه چه عزايي كوفه

 

نگذارم كه شود حج تو بي قرباني

بين بازار به پا كرده منايي كوفه

 

فكر زينب كن و تا دير نگشته برگرد

آسمانش بدهد بوي جدايي كوفه

"قاسم نعمتي"

"شعر كامل در ادامه مطلب"

ادامه نوشته

مرثيه حضرت مسلم(ع)

يا سفير الحسين

آشفته ام آواره ام در پشت درها

كوه پر از دردم پر از خون جگرها

 

يكريز ميبارم به روي جانمازم

ديگر خداحافظ خداحافظ سحرها

 

گفتم به دستت ميرسد اي كاش هايم

نفرين به بال سنگي اين نامه بر ها

"عليرضا لك"

شعر كامل در ادامه مطلب

ادامه نوشته

مسلم ابن عقیل(ع)

            يا مسلم ابن عقيل (ع)

 كوفه را با تو حسين جان سر و پيماني نيست

 هرچه گشتم به خدا صحبت مهماني نيست

 

 به خدا نامه نوشتم به حضورت نرسيد

 آن چه مانده ست مرا غيره پشيماني نيست

 

جگرم تشنه ي آب و لبِ من تشنه ي توست

 بين كوفه به خدا مثل ِ من عطشاني نيست

 

 موي من را دم دروازه به ميخي بستند

 همچو زلفم به خدا زلف پريشاني نيست

 

 زرهم رفت ولي پيرهنم دست نخورد

 روزيِ مسلمت انگار كه عرياني نيست

 

دخترم را بغلش كن به كنيزي نرود

 چه بگويم كه در اين شهر مسلماني نيست

 

(علي اكبر لطيفيان)

مسلم ابن عقیل(ع)

یا غریب

يك نفر گفت تيغ بران است

يك نفر گفت مرد ميدان است

 

يك نفر گفت گرد و خاك هواست

آن يكي گفت باد و طوفان است

 

يك نفر گفت روبرو نشويد

شير سرخ بر و بيابان است

 

يك نفر گفت اين دلش درياست

پيك دريا،سفير مرجان است

 

يك نفر گفت آتشش بزنيد

ديگري گفت او گلستان است

 

يك نفر گفت درد آينه چيست

ديگري گفت سنگ باران است

 

يك نفر گفت جشن ميگيريم

بكشيدش كه عيد قربان است

 

يك نفر گفت كه كفن آريد

هر چه باشد ولي مسلمان است

 

باسم رب الحسين،رب شهيد

خون مسلم به پاي يار چكيد