مرثيه حضرت قاسم(عليهم السلام)

حضرت قاسم ابن الحسن(عليهم السلام)

 

به شوق همرهي ات كربلا نشين شده ام

ميان درد كشان تو بهترين شده ام

 

مرا مجوي كه چيزي ز من نمي يابي

كه با طهارت اين خاك ها عجين شده ام

 

بيا و پيرهنم را ز خاك ها بردار

اسير پنجه ي صد گرگ در كمين شده ام

 

ببر به درد و بلايت سلام قاسم را

كه بين حلقه ي انگشترش نگين شده ام

 

به زير شيههء اسبان صداي من گم شد

همين يتيم شكسته نفس،همين شده ام

 

ميان هر دهه ي اول محرم تو

دلم خوش است اگر شام پنجمين شده ام

 

"شيخ رضا جعفري"

مرثيه حضرت قاسم(عليهم السلام)

حضرت قاسم ابن الحسن(عليه السلام)

 

گفتي كه سرنوشت همين از قديم بود

گفتي مرا نصيب بلاي عظيم بود

 

دست ركاب بر سر پايم نميرسيد

آن اسب هم مخالف جنگ يتيم بود

 

وقتي كه روي دامن تو سر گذاشتم

ديدم تو را چقدر نگاهت رحيم بود

 

حتي حضور زود تو هم فايده نداشت

آن لحظه آمدي تو كه حالم وخيم بود

 

از نعل و اسب و دشنه و شمشير و سنگ و خاك

هر چيز در بلندي قدم سهيم بود

 

وقتي كه بال بال زدم بين دست تو

زيبا ترين پريدن اين يا كريم بود

 

ميخواست شعر گفته شود با قياس او

اين شكل هم نتيجه نداد و عقيم بود

 

"شيخ رضا جعفري"

مرثيه حضرت قاسم(عليهم السلام)

حضرت قاسم(عليهم السلام)

 

بيا شوق مرا ضرب المثل كن

تمام ظرف هايم را عسل كن

براي آنكه از دستت نريزم

مرا آهسته آهسته بغل كن

*******

لبم بوي پدر دارد عمو جان

سرم شوق سفر دارد عمو جان

تمام سنگ ها بر صورتم خورد

يتيمي دردسر دارد عموجان

حضرت قاسم(ع)

قاسم ابن الحسن

اگر روز است قرص ماه پس چیست؟

اگر دریاست دلو چاه پس چیست؟

اگر رزمنده خود و جوشنش کو؟

عبا و قامت کوتاه پس چیست

"شیخ رضا جعفری"

شعر کامل در ادامه مطلب

ادامه نوشته

مدح حضرت قاسم ابن الحسن(ع)

يا قاسم ابن الحسن

زينب بيا ببين كه چطور پيش ميرود

مانند شير نر كه پي ميش ميرود

بيرون بيا ز خيمه و بنشين نظاره كن

وقتي حلال زاده به داييش ميرود

"ممنون ازآقا رضاي قرباني براي ارسال اين شعر"

مرثيه حضرت قاسم ابن الحسن(ع)

   يا قاسم ابن الحسن(ع)

من برایت پدرم پس تو برایم پسری

چه مبارک پسری و چه مبارک پدری

 

یاد شب های مناجات حسن می افتم

می وزد از سر زلف تو نسیم سحری

 

همه گشتیم ولی نیست به اندازه ی تو

نه کلاه خوودی و نه یک زره ای نه سپری

 

من از آنجا که به موسایی ات ایمان دارم

می فرستم به سوی قوم تو را یک نفری

 

بی سبب نیست حرم پشت سرت راه افتاد

نیست ممکن بروی و دل ما را نبری

 

قاسمم را به روی زین بگذار عبّاسم

قمری را به روی دست گرفته قمری

 

نوعروست که نشد موی تو را شانه کند

عاقبت گیسویت افتاد به دست دگری

 

تو خودت قاسمی و سر زده تقسیم شدی

دو هجا بودی و حالا دو هجا بیشتری

 

بند بند تو که پاشید خودم فهمیدم

از روی قامت تو رد شده هر رهگذری

 

جا به جا می شود این دنده تکانت بدهم

وای عجب درد سری وای عجب درد سری

(علي اكبر لطيفيان)