ورود كاروان
ورود كاروان
آفتاب دوباره اي پيداست
روي دوشش ستاره اي پيداست
مشك بر روي شانه ي عباس
لب دريا كناره اي پيداست
اين طرف غير خار در دستي
واي من سنگ خاره اي پيداست
آن طرف حنجري عطش آلود
در پس گاهواره اي پيداست
اين طرف با سه شعبه هاي خودش
روي اسبي سواره اي پيداست
آه از توي گودي گودال
سر دار الاماره اي پيداست
اگر اين نيزه ها اجازه دهند
بدن پاره پاره اي پيداست
"مهدي رحيمي"
+ نوشته شده در جمعه بیست و ششم آبان ۱۳۹۱ ساعت 18:43 توسط علیرضا فتحی
|
بر من لباس نوکریم را کفن کنید