حضرت سقا(عليه السلام)

افتاد دست بلندي ، مشكي كه خالي خالي

 پيش نگاه شريعه ، در همين جا ، اين حوالي

 

ظرفيت چشم او را ، كيفيت اين سبو را

 هرگز نخواهيد فهميد اي ظرف هاي سفالي

 

اينجا همه تشنه هستند ، اين واقعيت ندارد

 اين حرف ها را در آورد از خود فرات خيالي

 

خوردن ندارد بگوييد ، اين ميوه آبي ندارد

 كي ديده سيراب گردد ، لب تشنه از مشكِ كالي

 

ديگر نمانده عمودي در خيمه ات تا بخيزي

 دستي نمانده برايت تا چشم خود را بمالي

 

تو دست دادي و جايش يك مُشتِ پُر را خريدي

 پس بالهايت گرانند بايد به بالت ببالي

 

گفتي برادر بيايد اين بوي سيب از حسين است

 چشمي نداري ببيني : آمد ولي با چه حالي

 

گفتند : آيا عمو رفت ، گفتند و آنقدر گفتند

 شايد جوابي بگيرند اين جمله هاي سئوالي

 

ديدم قيامت بپا شد چشمي به حرف آمد و گفت :

 اينجا همه آب خوردند از دستهاي زلالي

 

بعد از تو بايد بخشكد اندام هرچه كه درياست

 بعد از تو بايد ببارد اين آسمان ، خشكسالي

 

تو سفره كردي دلت را تا ما گرسنه نباشيم

 ما غافلان باز هر روز دنبال نان حلالي

 

"شيخ رضا جعفري"