حضرت سقا(عليه السلام)

راه من ، از کثرت دشمن ، زهر سو بسته بود

داغها پی در پی و غم ها به هم پیوسته بود

 

بس که از میدان ، درون خیمه ، آوردم شهید

بود سرتاپای من خونین و زینب خسته بود

 

هر شهیدی ، شاهکاری داشت در اینجا ، ولی

کارهایت ای برادر جان همه برجسته بود

 

تا به سوی خیمه برگردی مگر با مشگ آب

جام در دستش رقیه ، منتظر بنشسته بود

 

من تک و تنها ، گشودم راه قربانگاه تو

گرچه دشمن ، هر زمان ، در هر طرف ، یک دسته بود

 

بر زمین افتاده دیدم پیکرت را غرق خون

مشگ خالی و دو دست و پرچمی بشکسته بود

 

پشت من ، از داغ جانسوزت ، برادر جان شکست

چون که رکن نهضتم ، بر همتت وابسته بود

 

هر چه کوشیدم ، که در بر گیرمت ، ممکن نشد

بس که دشمن ، جمله اعضایت ، زهم بگسسته بود

 

خواستم ، آن گه ببندم چشمهایت را اخا

لیک پیش از من عدو با تیر چشمت بسته بود

 

ناله عباس را تا دشمن او نشنود

گریه اش ، در وقت جان دادن "حسان" آهسته بود

 

"حبيب الله چايچيان"