حضرت سقا(عليه السلام)

کیست این کز لب دیوار من آویخته زلف

تاک­وش، شیشه به دست، از همه سو ریخته زلف

کیست این راز پریشانی من، در موهاش

تکیه­گاه سر شوریده من، بازوهاش

کیست این عطر غزل می­وزد از پیرهنش

ای صبا مرحمتی کن بشناسان به منش

این که می­خندد و می­خواند و می­رقصد و مست

می­رود بوی خوش پیرهنش دست به دست

نازپرداز همه ناز فروشان زمین

ساقی اما، ز همه تشنه­لبان تشنه­ترین

نشأت افزای دل و جان خماران مستیش

دستگیر همه خسته­دلان بیدستیش

کیست این سروقدِ تشنه­لبِ مشک به دوش؟

اینکه بی ­اوست چراغ شب مستان خاموش

اینکه آتش لب و دریا دل و مشکین کُلَه است

کیست این شب همه شب ماه شب چارده است؟

گره وا کردن از آن زلف سیه، لازم نیست

حتم دارم که به جز ماه بنی­هاشم نیست

"دارم از زلف سیاهش گله چندان که مپرس

که چنان زو شده ام زار و پریشان که مپرس"

 

"سعيد بيابانكي"