مسلم ابن عقیل(ع)
يا مسلم ابن عقيل (ع)
كوفه را با تو حسين جان سر و پيماني نيست
هرچه گشتم به خدا صحبت مهماني نيست
به خدا نامه نوشتم به حضورت نرسيد
آن چه مانده ست مرا غيره پشيماني نيست
جگرم تشنه ي آب و لبِ من تشنه ي توست
بين كوفه به خدا مثل ِ من عطشاني نيست
موي من را دم دروازه به ميخي بستند
همچو زلفم به خدا زلف پريشاني نيست
زرهم رفت ولي پيرهنم دست نخورد
روزيِ مسلمت انگار كه عرياني نيست
دخترم را بغلش كن به كنيزي نرود
چه بگويم كه در اين شهر مسلماني نيست
(علي اكبر لطيفيان)
+ نوشته شده در سه شنبه هفتم شهریور ۱۳۹۱ ساعت 21:9 توسط علیرضا فتحی
|
بر من لباس نوکریم را کفن کنید